ثبت احوال _ 142
" ثبت احوال "
کتابداری با دوست پسرش ، روانشناسی ، تو یه بعد از ظهر پاییزی سرد رفته بودن پارک و روی یه نیمکت نشسته بودن و از سرما لباسهاشونو مشت کرده بودن تا گرم بشن ( قاعدتاً نمی تونستن همو بغل کنن که گرم بشن ! ضمن اینکه از اینجا خونواده رد می شه و ما نمی خوایم بدآموزی داشته باشه ! )
دیگه آخرای روز بود و کلاغ ها داشتن از بالای سرشون دسته دسته می رفتن خونشون که کتابداری رو به روانشناسی کرد و گفت : می خوام برم ثبت احوال و اسممو عوض کنم. اسمم خوشگل نیست. با کلی آدم و دکتر و استاد دانشگاه و فارغ التحصیل هم مشورت کردم و همه نظرشون مثبت بوده ، کلی هم تو این سایت و اون سایت نظرسنجی کردم که همه رای به عوض کردنش دادن.
روانشناسی یه نگاه عاشقانه بهش انداخت ( و یه بوسه غیرفیزیکی و خیالی بینشون رد و بدل شد ) و گفت : خیلی خوبه عزیزم. پیشنهاد من بهت "مدیریت اطلاعات" هستش. تو برام با اسم کتابداری عزیز هستی و اگه اسمت عوض بشه هزار بار برام عزیزتر می شی.
خلاصه تو اون روز سرد و نمناک پاییزی قرار شد که کتابداری اسمشو به مدیریت اطلاعات عوض کنه ولــــــی !
ولی کارمند دست و پا چلفتی اداره ثبت احوال موقع تغییر اسم کلیدها رو اشتباه زد و اسمش شد " علم اطلاعات و دانش شناسی " ! بعدشم قسم خورد که کلیدها رو اشتباه زده !
کتابداری کلی گریه کرد ( کلی هم توی دلش فحش ناموسی داد که از گفتنش معذوریم ولی همینقدر بدونین که فحش هاش خیلی زشت بود ) و دوباره گریه کرد. هرچقدر هم روانشناسی نازش کرد ( قاعدتاً نمی تونم بگم بوسش کرد ! ) که اشکالی نداره عزیزم ، اسمتو هر چی می خوان بزارن ، تو برای من همون کتابداری می مونی !!! افاغه نکرد و کتابداری کلی گریه کرد.
دست آخر کتابداری رو کرد به روانشناسی و گفت : من می خواستم با تغییر اسمم تو رو خوشحال کنم. تو هر جا جلوی دوستات اسم منو می آوردی مسخره ات می کردن ، من می خواستم اسمم بهتر بشه ولی این کارمند ثبت احوال ... ( و بعدش نجابت دخترانه اش رو کنار گذاشت و هر چی به دهنش اومد رو گفت که بعضی هاشو حتی روانشناسی که پسر بود نشنیده بود !!! ) بعدش روانشناسی با دستش اشک های کتابداری رو که سرخورده بود روی گونه هاش رو پاک کرد و سعی کرد بدون تماس حس بغل کردنو بهش القا کنه ( که خوب بی عرضه نتونست ! ) و بهش گفت : عزیزم حالا اگر اسمت مدیریت اطلاعات می شد شاید یه کاری هم برات پیدا می شد و سازمانها به هوای اسمت یه پست سازمانی هم برات درست می کردن ولی با این اسم جدید گمان نمی برم وضعمون بهتر از قبل بشه ولی تو غصه نخور عزیزم ، من تو رو با این اسم ، چه با اسم قبلی و چه با هر اسم دیگه ای دوست دارم و برام عزیزی.
بعدش کتابداری ام کلی خوشحال شد و احساسات دخترانه اش تحریک شد و تو تخیلاتش خودشو تو بغل روانشناسی دید و خلاصه مثل سریالهای ایرانی همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و با هم رفتن سینما و بعدشم رفتن خونه هاشون.
اول به نام خدا