"اسم جدید "

کلی توی بازار پیچیده بود که کتابتخانه قرار است اسمش عوض شود. شاگرد کاتب هم کلی روی اسم جدید مانور داده بود و جلوی این و آن تعریف اسم جدید را کرده بود. کلی از "مدیریت اطلاعات" خوب گفته بود و همه دهانشان آب افتاده بود که بعد از سالها کتابتخانه قرار است بشود مرکز اطلاعات و مدیریت اطلاعات. چه ترسیم هایی که همه توی ذهنشان در مورد دکان جدید و شغل جدید نکرده بودند. حتی شاگرد کاتب با خودش فکر کرده بود که برای اسم و رسم جدید یک دست لباس فرم جدید هم بپوشد و حتی با خودش سبک سنگین کرده بود که کاتب را راضی کند تا یک منشی خانم با لباس فرم هم بیاورند که دیگر دکانشان بشود مثل این آژانس های هواپیمایی! برای همه اینها هم با کاتب صحبت کرده بود و کاتب هم در جواب همه ی درخواستهایش گفته بود : " باشه ".

خلاصه یک روز کاتب رفت و سفارش تابلوی جدید را به تابلوساز داد. فردایش که تابلو را آوردند و رونمایی کردند رویش نوشته بود : " علم اطلاعات و دانش شناسی " !

خون ، خون ِ شاگرد کاتب را می خورد. داشت از غیض منفجر می شد. اهالی بازار هم که گاهی از جلویش رد می شدند و با نیشخند تکه می انداختند که : " اینکه با قبلی فرقی نداره ". کارد می زدی خونش درنمی آمد. تمام آن پرستیژی که در رویاهایش ساخته بود و منشی و آژانس هواپیمایی نابود شده بود. آتشش می زدی صدایش بلند نمی شد.

چند روزی گذشت تا کمی از ناراحتی اش کم شد. به اجبار به خود قبولانده بود که اسم جدید بهتر از قبلی است ولی خوب می دانست که فقط توجیه است ، توجیه.