سنگین و باوقار _ 139
سنگین و باوقار
کتابداری رو همه دوست داشتن. خیلی هم خوشگل بود. وقتی تو دانشگاه راه می رفت کلی از مهندسی ها آرزوشون بود که بهشون نگاه کنه. کلی افتخار می کردن که از مسیری که کتابداری رفته راه برن.
کتابداری رو همه به بامحبت بودنش می شناختن، همه به بااخلاق بودنش می شناختن. خنده هاش از روی ریا نبود، از روی صمیمیت و لطافت بود.
همه از دور بهم نشونش می دادن و می گفتن: نیگاه کن، اون کتابداریه، ببین چه باوقار و متینه، چه سنگین و آروم راه می ره.
خلاصه اینقدر خوب بود که آخرش حسودها بهش حسودی کردن.
آخرش این پزشکی و دندانپزشکی که با صد مـَن آرایش و لاک و رژ و کفش پاشنه بلند و باد و افاده باز هم یه ناخون کوچیکه کتابداری نمی شدن بهش حسودی کردن. هی پشت سرش نشستن و حرف زدن، هی ازش بدگفتن، هی خودشونو آرایش کردن و جلوی مهندسی ها راه رفتن، هی مهندسی ها رو ازش بدبین کردن تا بلاخره از چشم انداختنش.
حالا اما کتابداری هنوز مثل همیشه آروم و باوقار و سنگین راه خودشو می ره ولی مهندسی ها چشمشون به پزشکی و دانپزشکی گیرکرده ولی نمی دونن که یه روز رنگ و لعابشون تموم می شه و قشنگی برای کسی می مونه که خودش قشنگ باشه و نه به زور قشنگ شده باشه.
پ.ن : یکم آخرش فکر کنم ماست مالی شد. ولی خب اشکالی نداره. خنده. چشمک.
اول به نام خدا