کابوس _ 143

پیش نوشت : گاهی بعضی ها برای آدم عزیز هستند و قاعدتاً نوشته هایشان نیز عزیز است. آنچه در زیر می آید ، انشاء ایست نوشته شده به دست دختر ِ خواهرم که در ژانر "وحشت" نوشته شده و امیدوارم انتشار نوشته اش در وبلاگ [درپیت] دایی اش بتواند هم خوشحالش کند و هم انگیزه ای باشد برای نوشتن داستانهایی دیگر.

به امید چاپ کتابهایی پرتیراژ از او در آینده.

 

 

" کابوس"

 

داستان از جایی شروع شد که من و خانواده ام به روستایی رفتیم که بیشتر از پنج نفر سکنه نداشت.

جالب بود ، ما فقط برای یک یا دو ساعت می خواستیم آنجا بمانیم ولی سرنوشت جور دیگری برای ما رقم خورد.

وقتی می خواستیم برویم ، ماشین خراب شده بود ، گوشی ها آنتن نمی داد.

پدرم گفت : مجبوریم بمانیم. به پیش یکی از روستاییان رفتیم. پدرم به او گفت : جایی ندارد به ما بدهید تا شب را در آن بمانیم ؟

مرد روستایی گفت : چرا داریم ولی ... ( و حرفش را ناتمام گذاشت.)

رفتیم داخل خانه ، دقیقاً قبرستانی پشت آن خانه بود.

شب شد ، صدایی از پشت درب می آمد ، کسی محکم به درب می کوبید و من و مادر و برادرم تنها بودیم. پدرم رفته بود به دنبال تعمیرکار. دستهایی استخوانی تند و تند به درب می زد. من و برادرم به کنج خانه رفته بودیم. وقتی می خواستیم درب را باز کنیم ، دستهای استخوانی تبدیل به دستانی تپل شد. درب را که باز کردیم مرد روستایی داخل خانه آمد و گفت : چرا همه ی شما داخل یک اتاق اید؟ می توانید از تاق های دیگر نیز استفاده کنید و غذا را گذاشت و رفت.

پدرم آمد ، ماشین درست شده بود. وقتی می خواستیم برویم به قبرستان نگاه کردم. قبرها تکان می خوردند ، به مادرم گفتم و مادرم به من جوابی نداد. سوار ماشین که شدیم از داخل خانه صدای مادرم را شنیدم ، ترسیدم ، جیغ زدم مـــــــــــادر ، پدر و برادرم تبدیل به دود سیاه شدند و از خواب پریدم و دیدم پدرم برگشته.

وقتی دویست متر از روستا دور شدیم به عقب نگاه کردم ، روستا نبود ولی قبرستان بود !

 

ز. هاشمی ( آبان 1391 ، ششم ابتدایی )

ثبت احوال _ 142

 

 " ثبت احوال "

 کتابداری با دوست پسرش ، روانشناسی ، تو یه بعد از ظهر پاییزی سرد رفته بودن پارک و روی یه نیمکت نشسته بودن و از سرما لباسهاشونو مشت کرده بودن تا گرم بشن ( قاعدتاً نمی تونستن همو بغل کنن که گرم بشن ! ضمن اینکه از اینجا خونواده رد می شه و ما نمی خوایم بدآموزی داشته باشه ! )

دیگه آخرای روز بود و کلاغ ها داشتن از بالای سرشون دسته دسته می رفتن خونشون که کتابداری رو به روانشناسی کرد و گفت : می خوام برم ثبت احوال و اسممو عوض کنم. اسمم خوشگل نیست. با کلی آدم و دکتر و استاد دانشگاه و فارغ التحصیل هم مشورت کردم و همه نظرشون مثبت بوده ، کلی هم تو این سایت و اون سایت نظرسنجی کردم که همه رای به عوض کردنش دادن.

روانشناسی یه نگاه عاشقانه بهش انداخت ( و یه بوسه غیرفیزیکی و خیالی بینشون رد و بدل شد ) و گفت : خیلی خوبه عزیزم. پیشنهاد من بهت "مدیریت اطلاعات" هستش. تو برام با اسم کتابداری عزیز هستی و اگه اسمت عوض بشه هزار بار برام عزیزتر می شی.

خلاصه تو اون روز سرد و نمناک پاییزی قرار شد که کتابداری اسمشو به مدیریت اطلاعات عوض کنه ولــــــی !

ولی کارمند دست و پا چلفتی اداره ثبت احوال موقع تغییر اسم کلیدها رو اشتباه زد و اسمش شد " علم اطلاعات و دانش شناسی " ! بعدشم قسم خورد که کلیدها رو اشتباه زده !

کتابداری کلی گریه کرد ( کلی هم توی دلش فحش ناموسی داد که از گفتنش معذوریم ولی همینقدر بدونین که فحش هاش خیلی زشت بود ) و دوباره گریه کرد. هرچقدر هم روانشناسی نازش کرد ( قاعدتاً نمی تونم بگم بوسش کرد ! ) که اشکالی نداره عزیزم ، اسمتو هر چی می خوان بزارن ، تو برای من همون کتابداری می مونی !!! افاغه نکرد و کتابداری کلی گریه کرد.

دست آخر کتابداری رو کرد به روانشناسی و گفت : من می خواستم با تغییر اسمم تو رو خوشحال کنم. تو هر جا جلوی دوستات اسم منو می آوردی مسخره ات می کردن ، من می خواستم اسمم بهتر بشه ولی این کارمند ثبت احوال ... ( و بعدش نجابت دخترانه اش رو کنار گذاشت و هر چی به دهنش اومد رو گفت که بعضی هاشو حتی روانشناسی که پسر بود نشنیده بود !!! ) بعدش روانشناسی با دستش اشک های کتابداری رو که سرخورده بود روی گونه هاش رو پاک کرد و سعی کرد بدون تماس حس بغل کردنو بهش القا کنه ( که خوب بی عرضه نتونست ! ) و بهش گفت : عزیزم حالا اگر اسمت مدیریت اطلاعات می شد شاید یه کاری هم برات پیدا می شد و سازمانها به هوای اسمت یه پست سازمانی هم برات درست می کردن ولی با این اسم جدید گمان نمی برم وضعمون بهتر از قبل بشه ولی تو غصه نخور عزیزم ، من تو رو با این اسم ، چه با اسم قبلی و چه با هر اسم دیگه ای دوست دارم و برام عزیزی.

بعدش کتابداری ام کلی خوشحال شد و احساسات دخترانه اش تحریک شد و تو تخیلاتش خودشو تو بغل روانشناسی دید و خلاصه مثل سریالهای ایرانی همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و با هم رفتن سینما و بعدشم رفتن خونه هاشون.

پیش بینی تبریک های استخدام _ 141

 

پیش بینی ایمیل های تبریک استخدام در گروه بحث

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1400 :

با خبر شدیم که یکی از سازمان های دولتی آگهی استخدام یک عدد کتابدار را درج نموده اند. از خیل بیشمار علاقه مندان [بیکاران] رشته کتابداری دعوت می شود تا همنوا با خیلی علاقه مندان [بیکاران] رشته های ادبیات ، الهیات ، فلسفه ، معارف اسلامی در این آزمون شرکت نمایند و مطمئن باشند که اصلا پارتی بازی هم نخواهد شد !

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1410 :

تبریک به آقای دکتر  " فیلان "

آقای دکتر " فیلان " ، خبر مسرت بخش موفقیت شما در شرکت کردن در آگهی استخدام ( فقط شرکت کردن در آگهی استخدام ! ) را به فال نیک گرفته و برایتان آروزی موفقیت در آزمون را داریم. ( از طرف تمامی فارغ التحصیلان این رشته )

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1418 :

با خبر شده ایم که یکی از سازمان های دولتی قصد انتشار آگهی استخدام را دارد ، از تمام فارغ التحصیلان رشته فوق علمی کتابداری خواهشمندیم به صورت نوبتی دعا بفرمایند که رشته کتابداری را نیز در آگهیشان درج نمایند.

 

ایمیل وارده به گروه بحث توسط یکی از اساتید به نام رشته کتابداری در سال 1425:

این رشته هنوز زنده است ، ما همه ی همه ی همه ی دانش هستیم ، همه علوم به ما بند هستند ، ما نباشیم بقیه با مخ به زمین می خورند. اینهایی که با اَلم کردن آمار پایین استخدامی می خواهند فضا را متشنج کنند و از آب گل آلود ماهی بگیرند متوجه باشند که ما همچنان بر مسند های استادی  و این درس های زپرتی ایستاده ایم و این رشته هنوز هم برای ما نان و آب دارد !

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1432 :

با خبر شدیم آقای دکتر " فیلان " پس از ناکامی در آزمون قبلی ( پس از گذشت 22 سال ! ) ، اینبار توانسته اند با کمک پارتی در یک آزمون دیگر شرکت کنند ( فقط شرکت کرده اند و اینبار با کمک پارتی ! ). این موفقیت را به ایشان و خانواده بزرگ رشته فوق علمی کتابداری صمیمانه تبریک می گوییم.

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1441 :

تصویری که در زیر می بینید ، تصویر مردم فقیر کشورهای آفریقایی نیست ، بلکه فارغ التحصیلان رشته کتابداری است که پشت ماشین پخش غذای یونسکو دارند می دوند !

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1445 توسط مدیر گروه تایید نشد !!!