" به سربازی می رویم"
وقتی بچه بودیم مادرمان همیشه می گفت: " پسرم ، درسته که روی کبریت نوشته " بی خطر" ولی بدون که خیلی هم خطرناکه و ممکنه خونه رو آتیش بدی". حالا حساب کنید که آن شعله ی مظلوم و معصوم بی نوا که تازه اَنگ " بی خطر" را نیز یدک می کشید چه خطرها که نداشت ، دیگر چه رسد به این وسیله که عالم و آدم علناً اعلام می کنن که خطرناک است و نامش را گذاشته اند " تفنگ".
خواهرمان می گوید ( البته خواهرمان این دم عیدی از بس از میهمانان پذیرایی کرده لحن صدایش کمی خشن تر از یک خواهر مهربان و دلسوز شده است ولی به هر حال می گوید ) : " ببین یاشار ، یا مثل بچه آدم می ری و برمی گردی ، یا ام مثل بچه آدم می ری و دیگه برنمی گردی ، شـَل و پـَل و نقص عضو برنگردی که خونه رات نمی دم ". ما هم صلاح کار در این دیدیم که بگوییم : " چشم " ، وگرنه ممکن بود قبل از رفتن به سربازی شـَل و پـَل شویم !!!
یکی از دامادهای خانواده ، محل آموزشی مان را کرمانشاه ، دو تن از افراد فامیل بیرجند ، یکی از بچه های محل شمال و چندی از دوستان در محل کار فعلی مان تهران پیش بینی کرده اند ولی آخرین نظریه را جواد خان عزیز ( یکی از دوستان بسیار نزدیکمان ) بر اساس یکسری شواهد و قرائن ، باغ رودِ نیشابور تخمین زده است!!!
اما از همه ی اینها که بگذریم می خواستیم دو کلمه حرف حساب بزنیم ( بعد از این همه حرفی که زدم ، تازه حالا می خوام دو کلوم حرف حساب بزنم !!! )
و اما حرف حساب :
با توجه به اینکه تفنگ وسیله ای خطرناک است و نارنجک پس از منفجر شدن چهل تکـّه می شود و مین را نمی شود دید مگر وقتی که پایت بالایش باشد و خمپاره موج انفجار ایجاد می کند و مسلسل و آر- پی - جی ( R-P-G ) رحم سرشان نمی شود و از همه مهم تر اینکه آبجی ها موجوداتی بس خطرناک هستند !!! ، می خواستم بگویم که :
بگویم که :
بگویم که : " این ممکن است آخرین پست این وبلاگ باشد !!! ، اگر رفتیم و دیگر برنگشتیم حلالمان کنید."
16/1/1388
قربانتان ، یاشار
شاید برای همیشه و شاید هم برای چند صباحی ، خدانگهدار.
" من و مورچه "
یه مورچه داره روی زمین راه می ره ، یاشار اون مورچه رو می بینه و هزاران هزار ( یک میلیون ) فکر می زنه به سرش. از اون هزاران هزار ( یک میلیون ) فکر ، هفتصد هزار تاش تو ژانر طنزه ، دویست و پنجاه هزار تاش تو ژانر وحشته ، سی هزار تاش جدیه و بقیه اش هم دِرام و عاطفی و غیره است. حالا حساب کنین یه مورچه مثل بچه ی آدم داره رو زمین راه می ره و من جهت گیری افکارم اینطوریه ، دیگه ترک دیوار که جای خودشو داره !!!.
حالا به نظر شما خود همین جمله ی بالایی که گفتم تو کدوم ژانره ؟
من خودم که می گم تو ژانر وحشته ، چون به نظرم این خیلی وحشتناکه که آدم از هر یک میلیون فکری که به سرش می زنه هفتصد هزار تاش طنز باشه !!! ( عجب پارادوکسی پروندم ، خودم هم نفهمیدم چی گفتم ، عجیب نیست که ناراحت الدوله یه مدت منو با عنوان "پارادوکس عجیب الخلقه" مورد خطاب قرار می داد ها !!! )
پی نوشت : متن این دفعه چه ربطی به کتابداری داشت رو نمی دونم ( و هزاران هزار فکر جدید در ارتباط با همین جمله ی پی نوشت !!! )
خدانگهدار.