" چطوریم با مدرکمان ؟ "
چند وقت پیش یکی از دوستان از ما پرسید : " چطورید با مدرکتان آقا یاشار؟!!! "
در جواب این دوست و به خاطر اینکه ناجواب داده از دنیا نرویم عارض شوم که مدرکمان را چندی بود قرض داده بودیم به اصغر آقا سبزی فروش و او هم بندش کرده بود در مسیر اتوموبیل ها و رویش درشت نوشته بود " پیاز سه کیلو 1000 " ، به درد ما که نمی خورد ، گفتیم شاید به درد او بخورد. تازگی ها هم خبر آورده اند که بچه های محل با اصغر آقا لج کرده اند و شبانه شیشه های مغازه اش را آورده اند پایین و در این گیر و دار گویا مدرک ما هم کمی تا نیمه جـِر خورده و از همین رو دیروز اصغر آقا مدرکمان را برایمان پس آورد و خیلی هم به جهت این مدت که قرضش داده بودیم تشکر کرد. حالا هم چند روزی است مامانمان می گوید نمکی ها کاغذ باطله ها را تا کیلویی 50 تومان می خرند ، حساب کرده ایم اگر بدهیمش به نمکی و جوجه بگیریم ، هم جوجه فردا بزرگ می شود و چند وعده غذا و هم مدرکمان را می برند کارخانه بازیافت و کارتون می کنند و بلا استفاده نمی ماند ، مامانمان می گوید : " نه ، مدرک تو ، کاغذش مرغوب است ، می برند مداد بازیافتی درست می کنند " ، خوب چه بهتر ، مدرکمان می شود مداد و می رود دست یک بچه تا با آن درس و مشق کند و صوابش هم می ماند برای ما ، البته امیدواریم آن مداد نرود دست بچه ای که با آن تست کنکور بزند و برود دانشگاه و مدرک بگیرد و بدهد به نمکی و یکی دیگر برود دانشگاه و... که آنوقت سود اصلی را نمکی ها می برند و ضرر بزرگ را جوجه ها !!!.
البته شاید هم مدرکمان را قاب کردیم و گذاشتیم لب کوزه بلکن اَزش آبی خارج شد ( که بعید می دانیم بخار همین را هم داشته باشد ) و در این وانفسای کمبود آب مشکل بی آبی را هم حل کردیم. اصلاً شاید شانسمان زد و سازمانی ، ارگانی و یا نهادی پیدا شد و یکی از شرایط استخدامش به غیر از پول و پارتی و پررویی ، داشتن مدرک بود ، خدا را چه دیدید شاید پیدا شد !!! ، حالا بگذریم ، ولش کنید ، فعلا بگذارید حواسمان را جمع کنیم و این حاشیه های سوخته ی مدرکمان را که از درگیری دیشب برجای مانده قیچی کنیم تا بعد ، اوه اوه اوه ، اسممان هم که تا نیمه سوخته !!! ، حالا چه کنیم ؟!!! ، اسممان را خط بزنیم و بالاتر بنویسیم هم که خط خورده می شود و فاقد اعتبار !!! ( خاراندن سر )
" سنجش سطح سواد بیسوادان !!! "
هفته پیش رفته بودم دانشکده تا توی جلسه دفاعیه پایان نامه یکی از دانشجوهای دکترا شرکت کنم. جلسه دفاعیه دکتر " هیچی حالیشون نیاست " !!!.
دکتر " هیچی حالیشون نیاست " از اون آدماییه که از سر یک کیلومتری معلومه که هیچی حالیش نیست ولی جالبه که توی رشته ما تا سطح دکترا اومده بالا !!! ( می گن تو این رشته استعداد داره ولی شاید هم رشتمون خیلی ... ) . عنوان پایان نامه دکتر هم " سنجش سطح سواد بیسوادان" بود که با توجه به صحبتها و تعریف هایی که بقیه ی بچه های دکترا از این موضوع می کردن گویا یکی از پرمحتوا ترین و توپ ترین و معرکه ترین موضوعات پایان نامه ای است که می شه انتخاب کرد !!! و کلی به دکتر " هیچی حالیشون نیاست " غبطه می خوردن که خوش به حالش عجب موضوع باحالی انتخاب کرده !!!.
دکتر قبل از اینکه شروع به صحبت کنه یکسری برگه A4 ( که مثلا خلاصه پایان نامه اش بود ولی بیشتر زندگینامه اش رو توش شرح داده بود!!! ) داد به یکی از بچه های ردیف جلو تا بین همه پخش کنه ، صدای جا به جا شدن صندلی ها برای رد شدن این یک نفر و پخش کردن برگه ها کل فضای جلسه رو تا یک ربع پر کرد و بعدشم که اون بیچاره به خاطر این لطفی که به دکتر " هیچی حالیشون نیاست " کرده بود صندلیشو از دست داد تا یادش بمونه که دیگه از این لطف ها نکنه و مجبور شد تا آخر جلسه برپا بایسته.
دکتر شروع به صحبت کرد و از موضوعش گفت و اینکه 3 سال طول کشیده تا بلاخره تونسته یه جوری به جواب معنی داری برای این تحقیق برسه!!! و اینکه 3 سال از نون شبش زده و تمام وقتش رو گذاشته تا سطح سواد بیسوادان رو بفهمه!!!.
دکتر خودش چندین بار بر این حرفش تاکید کرد که : پیدا کردن سطح سواد بیسوادان !!! کار سختی است که تنها از دست تحصیل کردگان رشته های معدودی بر می آید!!! و هر رشته هر رشته ای عرضه ی انجام چنین تحقیقاتی نداره و یه جورایی اونو با هوا کردن آپولو همسنگ دونست.
دکتر این را هم گفت که ما با دانستن سطح سواد بیسوادان می توانیم بیسوادان را از سطح سوادشان آگاه کنیم و بر سطح سوادشان بیافزاییم !!!.
دکتر یک ساعتی صحبت کرد و بعد هم همه بیرون رفتیم تا رأی نهایی گرفته بشه ، توی این فرصت من از دکتر پرسیدم : دکتر از چه روشی برای سنجش سطح سواد بیسوادان استفاده کردین؟ ، دکتر هم یه نگاه به من انداخت و یقه ی لباسش رو درست کرد و گفت : از روش پیترسـُن !!!. گفتم : منظورتون همون پیرسـُن هستش دیگه؟!!! ، جواب منو نداد و رفت با دوستای دکتراش صحبت کردن!!!
جلسه که دوباره شروع شد همه منتظر بودن تا ببینن دکتر " هیچی حالیشون نیاست " با چه نمره ای قبول می شه ( اضافه کنم که هیچ کس به افتادن ایشون فکر نمی کرد چون اصولاً در نظام آموزشی ما مهم قبول شدنه و همین قدر که قبول شدی دیگه خود به خود با یه معدلی فارغ التحصیل می شی ) ، همه منتظر بودن تا بلاخره نوبت به قرائت حکم فارغ التحصیلی دکتر رسید و در کمال صحت عقل و سلامت جسم و با همین دو گوشم شنیدم که سخنگو نمره ایشون رو برای پایان نامه شان با عنوان " سنجش سطح سواد بیسوادان!!! " ۹۹/۱۹ اعلام کرد !!! و در آن لحظه بود که فهمیدم بجز دکتر " هیچی حالیشون نیاست " دکترهای دیگه ای هم هستند که واقعاً هیچی حالیشون نیاست!!!.
دکتر شروع کرد به گرفتن عکس یادگاری و جواب تبریک ها رو دادن و ما شروع کردیم به پیدا کردن ارتباط بین ۹۹/۱۹ و پایان نامه دکتر ، دکتر هی عکس می گرفت ، ما هی زور می زدیم ، دکتر هی عکس می گرفت ، ما هی تفکرمان را عمیق تر می کردیم ، دکتر هی عکس می گرفت ، ما هی به خودمان و رشته مان و آموزه هایمان در این رشته و دکترهای این رشته بیشتر شک می کردیم ، دکتر هی عکس می گرفت ، ما هی ...
دکتر آنقدر شاد بود که با همه عکس یادگاری می گرفت ، با من هم گرفت ، وقتی کنارم ایستاد تا عکس بگیره ازش پرسیدم : دکتر حالا چرا ۹۹/۱۹ ؟ خوب رُندش می کردن ۲۰ دیگه. برگشت بهم گفت : اگه بخوای بگی " بیست " بیشتر طول می کشه یا بخوای بگی " نونزده ممیز نود و نه "؟ ، گفتم : خوب نونزده و نود و نه بیشتر طول می کشه. گفت : پس اون بهتره چون فردا نگاه نمی کنن معدلت چنده ، نگاه می کنن که گفتنش چقدر طول می کشه !!!. با تعجب گفتم : عجب!!!.
عکس یادگاریم با دکتر اصلا خوب نیافتاد چون در حال گفتن " عجب " بودم که عکاس عکس گرفت. ولی اشکال نداره حداقلش اینه که هر وقت به این عکس نگاه می کنم یاد حرف پرمحتوای دکتر راجع به طول تلفظ معدل می افتم.
خدانگهدار.