" دزدان کتاب "
- اصغر، آخه احمق اون جوراب زنونه رو ندادم بهت که بزاری تو جیبت، باید بکشی به کلـّت.
- اِ ، راست می گی اوستا!!! به جون شما نباشه، به جون زنتون فکر کردم اینو دادین به من تا واسطون نگهش دارم.
- اینقدر حرف نزن بچه، اینجا سیستـُم حفاظتی داره، گردنتو بیشتر از نود درجه بچرخونی آژیر می کشه.
- حالا اوستا، ما رو آوردی اینجا چیکار؟ می گیرنمون ها!!!
- گوش بیگیر بیبین چی می گم، یه عمره که می خوام این کتاب علی بابا و چهل دزد بغداد رو از این کتابخونه لعنتی امانت بگیرم ولی این کتابدار بی همه چیز هی می گه که تا دیرکرد کتابی که توی ده سالگیت امانت گرفتی رو ندی بهت نمی دم. امشب دیگه نمی زارم از دستم در بره، اون کتاب مال منه.
- ای بابا اوستا، واسه یه کتاب ما رو کشوندی اینجا!!!، می گفتی تا خودم برات امانت می گرفتم.
- آروم تر احمق، بیدارش می کنی.
- کی رو اوستا؟ سیستم حفاظتی رو می گی؟!!!
- سیستـُم بخوره تو سرت، خود کتابدار رو می گم.
- مگه اینجاست؟
- آره بابا، اِرق کتابداری داره، شبها هم توی کتابخونه می خوابه.
- چه احمقیه این دیگه اوستا.
- صبر کن، الان دیگه پیداش می کنم، باید همین دور و برها باشه.
- اوستا زود باش، یه وقت بیدار می شه و جفتمون رو از روی زمین وجین می کنه ها.
- صبر کن بابا، اِ ، پس کوش؟ کجاست؟ همین جا بود که!!!
- دنبال این می گردین؟، می گفتین تا خودم براتون می آوردم آقایون.
- تو بودی اصغر؟ ، مگه بهت نمی گم ساکت باش بچه .
- به جون شما نباشه اوستا، به جون زنتون من نبودم.
- برق روشن کنم واستون تا بهتر ببینین آقایون؟!!!
- اصغر
- جونم اوستا
- گمونم کارت عضویتمون تا شیش ماه باطل شد اصغر.
- فقط شانس بیاریم اوستا مجبورمون نکنه فقسه خونی کنیم اوستااااااااااااااااا.
" اگر یاشار آشخور شود "
سلام
امتحانات تموم شد و ما دوباره آمدیم.
هرچند که من به احتمال %99 ارشد قبول می شم و آروزی خیلی ها برای دیدن من توی لباس سربازی و خندیدن به کله ی کچلم نقش بر آب می شه ولی آمار و ارقام نشون می ده که به احتمال همون یک درصد باقی مونده سال آینده ما سربازیم و کله مان کچل، پس از همین الان برای خودم طرح و برنامه ریختم که توی سربازی چیکار کنم که اون سرش ناپیدا باشه. اول از همه اینو بگم که خداییش خیلی دوست دارم یکی دو کاسه از اون آش های معروف سربازی بخورم و ببینم مزه اش چه جوریه که اینقدر معروف شده و دوم هم خیلی دوست دارم یه چند تا تیر هوایی و زمینی و دریایی!!! بزنم و ببینم صدای ترقه های حسن آقا بقال بیشتره یا تیرهای جنگی ارتش؟!!!.
بگذریم، وقتی برم سربازی اول از همه بهشون می گم که یک کتابدارم و اونها هم حتماً و بلاشک از من استقبال می کنن و یه جای خوب می زارنم تا به ملت خدمت کنم ، بعد من بهشون اصول کتابداری رو می گم و اونها هم که حتماً بلد نیستن از اینکه کتابدارها برای خودشون و رشته ی درپیتشون این همه اصول سطح بالا در حد اصول نانو تکنولوژی دارن تعجب می کنن و بر منکرش لعنت می فرستن و تا وقته ام ظهر می شه و می ریم با هم از اون آش های معروف سربازی می خوریم و حال می کنیم. بعد از ظهر هم من براشون صحبت می کنم که خاک به سرتون، به جای اینکه اسلحه بدین دست سرباز جماعت و بفرستینشون بالای برجک نگهبانی ، یه چند تا دانشکده کتابداری بزنین و اینها رو آموزش کتابداری بدین بلکه این همه تقاضای بازار کار رو برای کتابداری بشه پاسخ داد و بعد هم برای اینکه جلسه داغ بشه و همه به وجد بیان یه چند تا فحش بار این دانشگاه پیام نور می کنم که چرا سال به سال آمار جذب دانشجوش رو نصف به نصف کاهش می ده و به فکر ملت و کمبود کتابدار در بازار کار نیست و اونها هم ( منظورم رئیس رؤسای نظام وظیفه است ها ) حتماً کف می زنن و سوت می کشن و با سرشون حرفهای من رو تصدیق می کنن و بعد هم می ریم شام می خوریم اونم از اون آش های معروف سربازی.
یه چند تا فکر دیگه ام برای سربازی دارم. مثلاً می شه برای اینکه آمار مطالعه رو به زور زیاد کنیم بگیم که هر کدوم از سربازها که بتونه سرعنوان های موضوعی فارسی رو حفظ کنه و چـَپـّکی ( یعنی از آخر به اول ) بـِگه از خدمت معافه که مطمئنم این پیشنهادم حتماً حتماً مورد موافقت قرار می گیره و چه بسا به خاطرش بهم جایزه هم بدن. یکی دیگه از فکرام اینه که به جای دستوراتی مثل "به چپ، چپ" ، " از جلو نظام" و " گروهان آماده آتش" از دستوراتی مثل " گروهاااااااااان ، کتااااااااااب چپ" ، " از اول کتاب" و " همه آماده مطالعه" استفاده کنن تا هم سربازها این کلمات رو توی زندگیشون بشنون و خدای ناکرده یه وقتی بدون شنیدن این کلمات ( کتاب و مطالعه و کتابخوانی ) از دنیا نرن و هم اینکه کشورهای دیگه از اینکه ما اینقدر به کتاب و کتابخونی اهمیت می دیم دچار ترس و استرس بشن و خودشون رو خراب کنن، در ضمن شاید با همین آموزش ها یک استعداد کتابداری دیگه عین خود من از بین همین سربازها کشف شد و نگرانی همه کتابدارها رو مبنی بر اینکه بعد از من کی می خواد گاری طنز کتابداری ایران رو بکشه هم حل شد.
وقتی برم سربازی یک کار دیگه هم می کنم، هرچی سرباز و درجه دار توی ایران هست رو جمع می کنم و براشون یه دوره دکترای کتابداری می زارم ( نه اینکه بعضی جاها با یک دکتر، دوره دکترا راه می ندازن، پس چرا ما راه نندازیم؟!!! ، اصلاً حالا که اینطوریه ما بدون داشتن دکتر، دوره دکترا راه می ندازیم ، کی به کیه ، تاریکیه . اگه بازم نگرفتی چی می گم اینجا رو کلیک کن تا بفهمی ) و بعد از اینکه همشون رو آموزش دکترا دادم همه با هم ، مدرک به دست می ریم برای جشن فارغ التحصیلیمون یه دست آش معروف سربازی می زنیم تو رگ و با هم حال می کنیم.
باور کنین اگه من برم سربازی و این کارها رو انجام بدم به یک هفته نمی کشه که همه درجه دارهای ارتش به این نتیجه می رسن که من برای سربازی حیفم و باید به جای سربازی به تحصیل علم بپردازم و اونوقت همشون برای وزارت علوم نامه می نویسن و عاجزانه استدعا می کنن که بابا این چرا باید بیاد سربازی؟!!! ، این باید بره استاد دانشگاه بشه و جوانان آینده مملکت رو آموزش بده و اینطوری می شه که من به احتمال غریب به یقین بعد از یک هفته سربازی رو تموم می کنم و برمی گردم به حوضه کتاب و کتابداری و طنز نوشتن برای کتابدارها.
تا بعد خدانگهدار.