تبليغاتX
آنتی کتابدار (طنز) - یاشار - طنز کتابداری - کتابدار - ketabdar - Antiketabdar

 

با سلام

این پست را نوشتم تا خواهرزادم خوشحال شود و کمی با اینترنت و نحوه استفاده از وبلاگ و چگونگی قرار دادن تصویر در وبلاگ آشنا شود و البته هدف دیگر از این پست این بود که

این بود که ، این بود که

دوستان محمد هاشمی کف کنند .

محمد هاشمی

محمد هاشمی

از محمد هاشمی به :  محمد ارجمند ، فرهاد کریمی ، محمد فیضی ، محمد عربشاهی و دیگر  دوستان

 حالا قبول کردید که این وبلاگ مال دایی ام است .

خدانگهدار.

                        

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/27ساعت 13:32  توسط یاشار   | 

 

 سلام

 

آنچنان سر کلاس مبهوت می شوی که نمی توانی با خودت فکر کنی ، فکر به اینکه اینهمه جـَفـَنگیـّات را اساتید از کجا می سازند ، آیا دیشب در خواب دیده اند که چه باید بگویند و یا توانایی ذاتی در چرند و پرند سرایی دارند ، آیا اینان برای این گفته ها پول هم می گیرند و اینکه چه کسی حاضر است به این سخنان پول بدهد ، اینکه آیا من باید اینجا باشم و یا نه ، اینکه ذهنم از اینهمه سخن بی ربط صوت نمی کشد ، اینکه همچنان باید در این رشته بمانم و یا نمانم ، بعد از کلاس تازه می فهمی که خودت هم به چه خـُزَعبلاتی فکر کرده ای و هیچ چیز از درس نفهمیدی .

 

خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 12:24  توسط یاشار   | 

 

" به دنبال کتابداری در آن سوی مرزهای کهکشانی "

 

سلام

 

داستان سفر من و دوستان کتابدار به آنجا رسید که به سازمان ناسا رفتیم و بعد از گذشت چند روز و تجربه اتفاقات جالب برای پرتاب آماده شدیم و به سمت شاتل حرکت کردیم .

در حالی که چهار نفری به همراه آقای اصنافی در یک اتومبیل نشسته ایم و به سمت شاتل در حرکت هستیم عمو کتابدار گفت :

عمو کتابدار : یعنی واقعاً داریم از زمین می ریم ؟!!! دلم واسش تنگ می شه .

ناراحت الدوله : عموجان خیلی غصه نخور ما خیلی زود برخواهیم گشت .

احساس غربت خاصی هر چهار نفرمان را دربرگرفته بود و فکر کردن به این موضوع که کره زمین ، محل زندگیمان را ترک می کنیم همه ما را تحت تاثیر قرار داده بود و از همین الان به فکر برگشت و دیدن دوباره زمین و گام برداشتن بر روی زمین بودیم .

امیرالدوله سونگیر : خوب بچه ها این هم شاتل ، قشنگه نه !!!

کتابگذار اعظم در حالی که خودش را در آغوش امیرالدوله سونگیر می اندازد می گوید : امیر جان ، دوستش داشتم ( صدای گریه ی کتابدگذار اعظم )

امیرالدوله ( با تعجب ) : دوستش داشتی ؟!!! منو می گی کتابگذار اعظم یا یکی دیگه رو ؟!!!

کتابگذار اعظم ( در حال گریه کردن ) : اون خانم راهنما رو می گم .

امیرالدوله : عجب !!!

عمو کتابدار : تفلکی کتابگذار اعظم ، مثل اینکه واقعاً دلش گیرکرده .

یاشار : اَه اَه اَه ، حالم از دیدن این جور آدما بهم می خوره ، اگه می دونستم کتابگذاراعظم از این آدمهاست که هنوز راه نیافتادیم دچار مشکل می شه ، اونم از این نوعش هیچ وقت اونو با خودم نمی آوردم .

کتابگذاراعظم : امیرجان قول بده تا وقتی بر می گردم مواظبش باشی و نذاری کسه دیگه ای ببرتش .

امیرالدوله سونگیر ( با تعجب ) : جان !!!

یاشار ( توی گوش امیرالدوله ) : آقای اصنافی بگو باشه و قال قضیه رو بکن دیگه ، این کتابگذاراعظم داره حال همه رو می گیره با این عاشق شدنش .

امیرالدوله : باشه کتابگذاراعظم ، باشه .

ناراحت الدوله : ما تو این شاتل چطوری زندگی می کنیم ؟

امیرالدوله : بعداً از طریق اتاق کنترل باهاتون تماس می گیرم و بهتون می گم .

عموکتابدار : داریم می ریم به دنیاهای دیگر ، هوراااااااااا .

یاشار ( با خنده ) : آره داریم می ریم به دنیاهای دیگر شاید هم داریم می ریم به اون دنیا ، به هر حال اونم یه دنیای دیگه است !!!

کتابگذاراعظم : یاشار جان مگه تو ریاست این گروه را به عهده نداری ، پاشو برو تو شاتل دیگه ، چرا این بیرون منتظری ؟

یاشار ( با خوشحالی ) : به چشم کتابگذاراعظم جان .

چهار نفری وارد شاتل شدیم و به نظاره ایستادیم . جای جالبی بود ، محیطی سفید و استوانه ای شکل که چهار تا تخت خواب در چهار طرف به دیواره این استوانه محکم شده بود . لامپ های فلورسنت سفید تمام داخل شاتل که حدوداً محیطی برابر 30 متر مربع بود را روشن کرده بود . اولین کسی که ابراز احساسات کرد خودم بودم .

یاشار : وای خدا ، چه باحال ، ایول .

بعد چمدانم را روی یکی از تخت ها انداختم و شروع کردم به بالا و پایین پریدن روی یکی از تخت ها که ناگهان صدایی توجه همه ما را به خودش جلب کرد .

ناراحت الدوله : اون دیگه چیه ؟

کتابگذاراعظم : به ما نگفته بودن با یه آدم آهنی همسفر می شیم .

عمو کتابدار : چرا بابا ، اون خانم راهنما یکبار گفته بود .

کتباگذاراعظم : فداش بشم ، چه خانم با شخصیتی بود .

یاشار : باز شروع شد ، خواهش می کنم کتابگذاراعظم ، ولش کن دیگه .

حالا هممون موندیم با این آدم آهنی که جلومون سبز شده چی کار کنیم که یکدفعه آدم آهنی شروع کرد به حرف زدن .

آدم آهنی : چاکر همه ام هستیم ، بنده قوطی خان حلب زاده ام و مخلص شما . کارشناسی ارشد کتابداری از دانشگاه فردوسی مشهد و دکتری کتابداری از دانشگاه آکسفورد دارم و گویا قراره در این سفر شما رو همراهی کنم .

هممون کف کرده بودیم .

کتابگذاراعظم ( با خنده ) : خوب قوطی خان از دیدارتون خوشحالیم و متعجبیم که شما فارسی رو چه خوب صحبت می کنید .

قوطی خان : کوچیکتم داداش ، ما هر چی داریم از این CPU پیشرفته داریم . ما رو طوری ساختن که به سرعت زبان های مختلف رو یاد می گیریم ، همین فارسی رو ظرف 10 الی 15 دقیقه یادگرفتم .

یاشار : قوطی خان اول بگم که ما رو خیلی ترسوندی ولی ازت خوشم اومد ، باهات حال کردم ، حالا بگو ببینم ما باید چه کار کنیم و شما اینجا چه کاره ای ؟

قوطی خان : ایول سوال به جایی کردی ، ببینید شما کار خاصی نمی کنید یعنی وقتی توی شاتل هستیم همه کارها با منه و هدایش شاتل رو من به عهده دارم اصلا یک کلوم ، ختم کلوم ، توی شاتل رئیس منم ! ولی بیرون شاتل ما یک گروه همکار هستیم که ریاستش به عهده شما " یاشار " است .

یاشار : خوب نگفتین الان باید چه کار کنیم ؟

قوطی خان : هیچ کار ، فقط بیا بشین رو این صندلی و کمربند ایمنی رو هم ببند و از منظره بیرون لذت ببر .

بعد قوطی خان با دست به یک صندلی اشاره کرد

عمو کتابدار : کی حرکت می کنیم قوطی خان ؟

قوطی خان : تا چند ساعت دیگه ، اما قبل از اون من باید نکاتی رو به شما بگم .

بعد همه روی صندلی نشستیم و قوطی خان هم رو به روی ما نشست و شروع کرد به توضیح دادن بعضی چیزها .

قوطی خان : اینجا همه چیز جیره بندیه ، آب روزی یک لیتر بیشتر بهتون نمی دیم . غذا فقط ساندویچ سوسیس و تن ماهی ، حمام هر سه ماه یکبار اونم چهار نفری با هم !!! ، دسترسی به اینترنت و وسائل ارتباطی نامحدود و تا جایی که بخواین می تونین استفاده کنین .

بعد قوطی خان یک دکمه را زد و چهارتا کامپیوتر لپ تاپ جلوی ما حاضر شد .

کتابگذاراعظم : خیلی عالیه ، خیلی عالیه ، چه بکنم ، سرعتش چقدره قوطی خان ؟

قوطی خان : 2 گیگا باید برثانیه .

کتابگذاراعظم : عالی شد ، می شه به راحتی توی اینترنت چرخید و سایت های اطلاعاتی و اُپک های مختلف رو جستجو کرد بدون اینکه از سرعت پایین اینترنت رنج ببری .

یاشار : عجب تکنولوژی ، ما تو خونمون با سیم های تلفن چنین امکاناتی نداریم و اینا توی فضا و بدون سیم به ما 2 گیگا بایت پهنای باند می دن ، دهن آدم وا می مونه .

قوطی خان : تازه اینا که چیزی نیست بعداً یه چند تا چشمه دیگه بهتون نشون می دم که این جلوش لـُنگ می ندازه .

عمو کتابدار : به نظر من ما سفر جالبی خواهیم داشت یعنی حداقل اولش که خیلی داره خوش می گذره .

در این لحظه چراغ های فلورسنت سفید خاموش شد و نور سبز رنگی تمامی فضای شاتل را دربرگرفت و صفحه تلوزیون بزرگی در مقابل همه ما روشن شد و ما در آن اتاق کنترل سازمان ناسا رو دیدیم که در گوشه سمت چپ و بالای تصویر ، عکس امیرالدوله سونگیر بزرگ پخش می شد و امیرالدوله گفت :

امیرالدوله : دوستان تا چند دقیقه دیگه پرتاب می شین ، بهتره کمربند هاتون رو ببندید و محکم بنشینید ، شما ممکنه تکان های سختی رو داشته باشید و مطمئن باشید که خطری پیش نخواهد آمد .

یاشار ( توی دلش ) : آره جون خودت ، وقتی مثل شاتل کلمبیا وسط زمین و آسمون منفجر شدیم و رفتیم اون دنیا اونوقت می فهمیم که چقدر مطمئن و بی خطر بوده .

قوطی خان : یاشار جان تو دلت حرف های ناجور نزن داداش .

یاشار ( در حالی که چشماش گرد شده ) : از کجا فهمیدی ؟

قوطی خان : بماند !!!

بعد امیرالدوله سونگیر و قوطی خان یه سری چیزها به هم گفتن و قوطی خان یه چند تا دکمه را زد و از شاتل یه سری صداهای مختلف در رفت و به ناگاه و بدون هیچ اخطار قبلی و شمارش معکوس شاتل پرتاب شد و فشاری که تا اون موقع هیچ وقت و هیچ کجا تجربه نکرده بودم به تمام بدنم از بـُن دندون تا نوک انگشت پام وارد شد و یک لحظه احساس کردم که دل و رودم چسبیده به ته شکمم و همین الانه که مغزم بیاد تو دهنم ، بعد از چند دقیقه که اصلاً نفهمیدم چقدر طور کشید و به گفته قوطی خان 2 دقیقه و 5 ثانیه بود ما از جاذبه زمین خارج شدیم و حرکتمان به سمت ماه آغاز شد و ناگفته نماند که بعد از تحمل اون فشار استخوان خرد کن هر چهارتامون دچار درد استخوان شده بودیم و حالت استفراغ بر همه چیره و داشتیم دنبال دستشویی می گشتیم که قوطی خان با گفتن این جمله که : " اینجا دستشویی نداره " همه ما را در شک بعد از پرتاب وارد کرد و مجبور شدیم که به هر نحو ممکن حالت تهوع را در درون سرکوب و مانع از خروج محتویات معده شویم که اگر چنین می شد بنا به گفته قوطی خان :

قوطی خان : اگه بالا بیارین باید همشو دوباره بخورین ها .

پس تمام قوای جسمی و ذهنی را بسیج کردیم و مانع از وقوع این حادثه شدیم .

 

خوب دیگه ، می دونم که خسته شدین بنا بر این تا همین جای داستان برای اینبار کافیه و بقیه اش رو بعداً تعریف می کنم ، پس تا بعد خدانگهدار.

خدانگهدار .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت 4:20  توسط یاشار   |