وقتی سیاسی می شویم
این کیان خان تاجبخش در اعترافاتی که در برنامه " به اسم دموکراسی " انجام داد معلوم کرد که ما کتابداران چقدر در مسائل سیاسی جهان مهم و نقش کلیدی بازی می کنیم .
این کیان خان فقط یک کلمه و یک کلمه گفت : " انجمن کتابداران دانشگاهی ایران " و دریچه ای جدید بر کتابداران و کتابداری ایران گشود ، به نحوی که حساسیت ها بر کتابداری دو چندان گشت . حساسیت به حدی بالا گرفت که حتی سایت گوگل هم واکنش نشان داد و هنگام جستجوی کلید واژه " کیان تاجبخش " اول سایت انجمن کتابداران ایران و بعد وبلاگ گروهی کتابداران ایران را لیست می کند !!! .
به هر حال این اعترافات و این کلمه کوچک کیان خان مزایایی برای ما کتابداران نیز در بر داشت ، اول اینکه بر ما آشکار شد که ناخواسته و ناخودآگاه چه سیاست بازانی بودیم و خودمان هم نمی دانستیم ، چه بودجه های هـِنگـُفتی روی ما خرج می شده و ما نامطلع بودیم و می توانستیم با کمی همکاری !!! این بودجه های باد آورده را هـُلـُفــّی بکشیم بالا ، چقدر گردن کلفت بودیم و خبر نداشتیم و بلاخره ، پایمان به چه جاهایی باز شده بوده و عقلمان نمی کشیده تا استفاده کنیم !!! ( البته شاید هم عقلمان می کشیده ولی جرئت استفاده را نداشتیم )
ولی خوب این فک جنبانی کیان خان معایبی نیز برای ما به همراه داشت و اینکه یکی از وزارتخانه های در ارتباط با کتابخانه ها اعلام داشته است که :
درب هرچی کتابخانه است را تخته می کنیم تا دیگر با اجنبی جماعت نپرند .
دهن هرچی کتابدار است را با چسب دوقلو از نوع رازی می بندیم تا دیگر هوس سیاسی بازی و اینجور حرفا به سرشون نزنه .
هرچی وبلاگ کتابداری است را فیلتر می کنیم تا دیگه از این غلطا نکنن .
و در آخر معاونت کتابخانه های کشور را به معاونت آنتی کتابخانه های کشور تغییر کاربری می دهیم تا فکشان بیافتد .
به هر حال کیان خان تاجبخش با این اعترافش باعث آشنا شدن قشر زیادی از ایرانیان که حتی کلمه کتابداری در خواب هم به گوششان نخورده بود شد و با همان یک کلمه ما را با اجنبی ها هم کاسه کرد و هویت هیولا گونه مان را ، هم برای خودمان آشکار ساخت و هم برای همان قشر عظیم چند ثانیه قبل آشنا شده با کتابدرای .
خدانگهدار.
" المپیاد کتابداری "
با سلام
همتون خوب می دونین که کتابداری از اون رشته هاست که آنقدر بار اطلاعاتی بالایی داره که باید براش علاوه بر گذاشتن مدارج بالاتر از دکترا ، هر سال یک المپیاد هم برگزار بشه تا بلاخره مـُخ های کتابداری این مرز و بوم هم مثل تمام مـُخ های دیگه مشخص بشن و بتونن به خارج از مرزهای میهن عزیزمان فرار کنن ( آخه تا کی می خواهیم مغزها و نبوغ های کتابداری را برای خودمان نگه داریم و دست جامعه بشری را از اونها دور نگه داریم ؟!!! )
به همین منظور سازمان سنجش با همکاری من طرح المپیاد کتابداری ایران را برای سال آینده به اجرا در می آره . دقت داشته باشین که این المپیاد با همه المپیادها فرق های اساسی داره ، مثلاً مقاطع بالاتر از کارشناسی ارشد نمی تونن در اون شرکت کنن و در صورت اشتیاق فراوان به شرکت در المپیاد باید از مدرک بالاتر به مدرک کارشناسی ارشد و یا پایین تر خلع مدرک بشن !!! .
تعداد فرزندان شرکت کنندگان در صورت متاهل بودن نباید بیشتر از دو تا باشه و شرط معدل هم اصلاً برای شرکت کردن در این المپیاد دخلی نداره ( خونه دار و بچه دار ، شرکت کن در المپیاد کتابدار ) .
طراحان سوال ، اساتیدی همچون ، ناراحت الدوله ، پینو کیو ، وکیل الرعایا ، کلاه قرمزی و چندی از اساتید ناشناخته دیگر خواهند بود ( سوالات به صورت فل البداهه و داغ داغ سرجلسه امتحان طرح می شود تا احتمال لو رفتن سوالات به حداقل برسد ) .
آوردن موبایل ، خوراکی ، مداد و پاک کن به سرجلسه ممنوع است . افرادی که کمترین مطالعه را داشته باشند ، بیشترین شانس قبولی را دارا می باشند و برای آنان سهمیه " مطالعه دیگه چیه ؟!!! " در نظر گرفته می شود .
هزینه ثبت نام در این المپیاد برای مقاطع کارشناسی ارشد به نرخ دولتی و برای کارشناسی به نرخ آزاد حساب می شود ، دوستان کاردانی نیز می توانند از نرخ سهمیه بندی شخصی ، یعنی ماهی 100 لیتر استفاده کنند !!! ( در صورت کامنت گذاشتن برای این پست ، شما می توانید از تسهیلات وام بانکی با بهره 50 درصد نیز بهره مند شوید . )
خوب خدا را شکر که این مشکل کتابداران عزیزهم به همت اینجانب و همکاری سازمان سنجش حل شد و دیگه کتابداران غصه نمی خورن که همه المپیاد دارن و ما نداریم !!! .
تا بعد ، خدانگهدار.
" به دنبال کتابداری در آن سوی مرزهای کهکشانی "
( قسمت سوم : ناسا شناسی !!! )
سلام
قبل از هر چیز بگم که متن این دفعه هیچ ربطی به کتابداری و کتابخانه نداره و تنها پل ارتباطی بین این متن و کتابداری وجود چهارکتابدار به عنوان شخصیت های این قصه می باشند . ( باز گیر ندین که چه ربطی به کتابداری داشت ، من خودم دست پیش زدم که پس نیافتم )
همان طور که در قسمت قبل خواندید ما بلاخره به آمریکا رسیدیم و برای رفتن از فرودگاه تا سازمان ناسا سوار تاکسی شدیم . چشمتان روز بد نبیند این راننده بیچاره وقتی دید قیافه ما چهارنفر به خارجی می خوره فقط یک کلمه پرسید .
راننده : Where are you from sir ?
اوه اوه اوه ، ناراحت الدوله و عمو کتابدار شروع کردن به جواب دادن به زبان انگلیسی و لهجه ی ترکی ، نبودید ببینید ، چه بخند بخندی بود ، عمو کتابدار انواع و اقسام ضرب المثل های فارسی را به انگلیسی برگردان می کرد بدون اینکه با خودش بگه که بابا این بدبخت ( راننده ) می فهمه یا نه . ناراحت الدوله هم به توصیه من چند تا سوال در مورد وضعیت کتابخانه ها و کتابداری در امریکا از راننده پرسید .
ناراحت الدوله : How much do you use of library ?
راننده :
Oh , It is very important , nowadays( این روزها ) if you don’t have information you cant live and libraries do very activities to develop the knowledge in people
ناراحت الدوله : بابا ما یه کوچولو پرسیدیم ، چی جواب گرفتیم . اگه همین جمله رو تو ایران از راننده تاکسی می پرسیدی برمی گشت می گفت : " کتابخونه کیلو چنده !!! ، ما سال به سال تو خونمون یدونه کتاب پیدا نمی شه حالا تو می گی چقدر از کتابخونه استفاده می کنی ؟!!! "
عمو کتابدار : حالا بزار یه سوال من بپرسم :
How beautiful people are in
راننده :
We spend( صرف کردن ) about half( نیم ) of our money on clothes .
عمو کتابدار : چه باحال ، یاشار جان یادبگیر ، اینا مثل تو که مشهدی گدا نیستن . پول خرج می کنن . ما رو تا اینجا آوردی یه دونه بستنی هم نخریدی . گلومون از خشکی ترک ترک شده .
راننده ( در حال اشاره کردن ) : That is NASA organization .
من ، عموکتابدار ، ناراحت الدوله و کتابگذار اعظم همه با هم ، دماغا چسبیده به شیشه ی پنجره و چهار چشمی نگاه می کنیم و ته دلمون قند آب می کنیم . ولی خداییش نبودید که ببینید عجب جایی بود ، یه ساختمون خیلی بزرگ و بلند مرتبه با یه سکوی پرتاب که چند صد متر دورتر بود با یه شاتل خوشگل که روش سوار بود و آماده پرتاب به نظر می رسید .
کتابگذار اعظم : عجب چیز توپیه ، خیلی باحاله .
عمو کتابدار : توپه توپه .
یاشار : دمشون گرم ، سنگ تموم گذاشتن . دیدین حالا ، من جای بد نمی آرمتون ، اون همه اولش ناز کردین و نمی خواستین بیایین .
خلاصه با تاکسی تا دم در اون ساختمون بلنده رفتیم و پیاده شدیم ، بعدش قرار شد من پول تاکسی را حساب کنم که با چک و چونه حسابی موفق شدم به پول خودمان 500 تومن کم کنم ولی آخرش احساس کردم که راننه یه جوری داره نگاه می کنه و موقع رفتن یه چیزایی بلند بلند گفت که حدسم می گه یه چند تا فحش خلاقانه بار هممون کرد که خوب من هم بلافاصله سریع گفتم :
Mirror ( آیینه ) Mirror ( آیینه )
راهنمایی که برای ما فرستاده بودن تا ما رو به محل اقامتمون ببره و یه سری مطالب مقدماتی رو برامون بگه یه خانم باریک اندام بود که باعث شد کتابگذار اعظم در همون لحظه ی اول یک دل نه صد دل عاشق بشه ( خدا این اجنبی ها را لعنت کنه که این جوری با آدم رفتار می کنن ، آخه این بچه چه بدی به اینا کرده بود که در همون لحظه اول به جای اینکه یه کاری بکنن تا فکر و دهنش به کارش معطوف بشه احساسات لطیف عشقولانه ای قلبش تحریک می کنن ) . حالا تازه کتابگذار اعظم که خوبه ، مجرده و حق داره ، این ناراحت الدوله هم چشم خانومشو دور دیده بود و نامرد اونم خوشش اومده بود . البته از حق نگذریم یه کمی هم تقصیر خود خانومه بود ، خوب زیادی خوشگل بود و بیش از حد به خودش رسیده بود !!! .
خانم راهنما : سلام بر همگی میهمانان عزیز کتابدار ایرانی . قبل از هر چیز این برگه ها که یکسری از اطلاعات خیلی مهم و تلفن های ضروری را شامل می شه بگیرین .
یاشار : ببخشید ، ناسا که می گن همین جاست ؟ !!!
عمو کتابدار : یاشار ، خراب نکن دیگه ، کلاس کارمون پایین می یاد .
یاشار : آخه چی کار کنم دیگه ، ناسا ندیده ام .
خانم راهنما ( با لبخند دل ربا ) : بله ، همین جاست . ولی این مهم نیست و مهم تر از ناسا خود شما هستید که قراره فردا به فضا برین .
ناراحت الدوله ( با تعجب ) : فردا !!!
خانم راهنما : بله فردا ، ما وقت اضافه نداریم و پول اضافی هم خرج نمی کنیم ، همین فردا شما رو به فضا پرتاب می کنیم .
ناراحت الدوله : ولی خوب به نظر می آید یه کمی زود باشه ، آخه ما هنوز تازه از سفر آمدیم و خسته هستیم ، گدشته از اون شما نمی خواهید به ما آموزش فضا نوردی بدین ؟!!! .
خانم راهنما ( با لبخند دل ربا تر ) : نه ، آموزش لازم نیست ، وقتی با مشکلات مواجه شدید خودتون یاد می گیرین .
ناراحت الدوله ( با تعجب همراه با ترس ) : ایول !!! .
کتابگذار اعظم ( رو به ناراحت الدوله ) : ناراحت الدوله جان خانم راست می گن ، آموزش لازم نیست ، خودمون یاد می گیریم .
ناراحت الدوله : کتابگذار اعظم یه توصیه دوستانه برات دارم و اینکه زود تصمیم نگیر ، با قلبتم تصمیم نگیر ، من یکبار مثل تو شدم و بعدش بدبخت شدم ولی به کسی نمی گم حالا تو بیا و خودتو بدبخت نکن ، دور کن از خودت اون احساس لعنتی رو .
کتابگذار اعظم ( در حالی که به خانم راهنما خیره شده ) : ها ، چی گفتی ناراحت الدوله جان ؟!!! .
ناراحت الدوله : بابا این دیگه از دست رفت .
یاشار : خانم راهنما ما الان باید چه کار بکنیم ؟
خانم راهنما : الان من شما رو به اتاقتون می برم و فردا پرواز می کنید .
یاشار : عجب برنامه سنگینی .
بعد از این خانم راهنما ما را به اتاقمون برد و یه کمی در مورد تاریخچه ناسا صحبت کرد که کل حرفاش یک قرون هم نمی ارزید ولی کتابگذار اعظم چنان دستشو زیر چونش گذاشته بود و گوش می داد که می گفتی دارن براش لالایی می گن ( حال می کرد برای خودش ) . وقتی خانم راهنما از ما خداحافظی کرد و رفت ، اون وقت بود که عمو کتابدار شر بازیهاش شروع شد و به پنج دقیقه نرسید که از نشستن تو اتاق خسته شد و خواست بره بیرون و یه دوری بزنه .
عمو کتابدار : من که دیگه خسته شدم ، بیاین بریم بیرون یه دوری بزنیم .
یاشار : موافقم ، من هم خسته شدم .
عمو کتابدار : پس پاشو بریم ببینیم این ناسا که می گن چیه !!! ، این خانم راهنما که هیچی نگفت .
یاشار : فکر خوبیه ، بریم ببینیم کی به کیه و چی به چیه .
ناراحت الدوله : اگه خیلی شر و شوری نمی کنین منم می آم !!! .
یاشار : به شرف بی شرفمان قسم که اذیت نمی کنیم .
ناراحت الدوله : عجب شرفی !!! ، کتابگذار اعظم تو ام پاشو بریم .
کتابگذار اعظم ( در حالی که روی تخت دراز کشیده و به فکر فرو رفته !!! ) : نه ، من همین جا هستم .
ناراحت الدوله ( در حال چشمک زدن به یاشار و عمو کتابدار ) : بیا دیگه ، می خواهیم بریم اون خانم راهنما رو پیداش کنیم و چند تا سوال بپرسیم .
کتابگذار اعظم : ها ، کی ؟!!! ، اون خانومه !!!
( یک لحظه سکوت )
کتابگذار اعظم : باشه منم می آم .
بین من و عمو کتابدار و ناراحت الدوله یه نگاه جالب رد و بدل شد . بعد از اتاق بیرون رفتیم و به سمت یک اتاق شیشه ای که در انتهای راه رو بود روانه شدیم .
باورتون نمی شه ، ما که چند دقیقه فقط چشمامون می مالیدیم ت مطمئن بشیم چیزی که می بینیم درسته و حقیقیه . یه اتاق خیلی بزرگ با یه عالمه کامپیوتر ، یه تلوزیون خیلی بزرگ هم روبه روی کامپیوترها بود که روش شاتل رو نشون می دادن . خیلی قـِشنگ بود ، خیلی فـِشنگ بود !!! .
عمو کتابدار : عجب جاییه ، اون تلوزیون بزرگه به دیوار چیه !!!
ناراحت الدوله : اون جدیدترین و بزرگترین تلوزیون پلاسما است که شرکت Sony به خاطر ورود ما به سازمان ناسا تولید کرده و قراره ما با خودمون ببریم به فضا .
یاشار ( با تعجب ) : جان !!! .
ناراحت الدوله : چه آدمی اینجا کار می کنه . اینا همشون روپوش سفید تنوش کردن مگه اتاق عمله .
کتابگذار اعظم : البته از حق هم نگذریم از اتاق عمل هم تمیز تره .
ولی اون چیزی که میون این همه چیزای عجیب نظر همه را به خودش جلب کرده بود یه میز نسبتا بزرگ بود که رو به روی تمام کامپیوتر ها و افراد گذاشته بودند و روش نوشته شده بود " اطلاع رسانی " !!! .
کتابگذاراعظم : عجب ، همه می رن از اون آقاهه پشت میز اطلاع رسانی سوال می کنن ، چی می پرسن ؟
ناراحت الدوله : حتما سوالات مرجع می پرسن .
عمو کتابدار : نه بابا وسط ناسا سوال مرجع کجا بود . حتما سوالاتی راجع به شاتل می پرسن .
در همین حین ناگهان کتابگذار اعظم اون خانم راهنما را دید و پا کرد تو یه کفش که من باید برم پیشش !!! . حالا ما هی می گیم نه ، اون هی می گه آره . چشم به هم زدیم دیدیم کتابگذار اعظم از پله ها پایین رفته و داره به سمت خانومه می ره . یدونه پلک دیگه زدیم دیدیم دست هر چهارتامون تو دست انتظاماته و دران می برنمون .
یاشار : ما رو کجا می برین ؟
عمو کتابدار : الان ما رو به یک سیاره بی آب و علف تبعید می کنن ، خدا می دونه با این کارمون توی سیستم شاتل دست کاری نکنن و ما رو به درک واصل نکنن .
بعد از اینکه ما رو به اتاقمون بردند و چند دقیقه با اضطراب سپری شد که حالا چی می شه ، یکدفعه درب اتاق باز شد و امیر خان سونگیر وارد شد .
کتابگذاراعظم ( با تعجب ) : سونگیر جان ، تو اینجا چه کار می کنی ؟!!!
اصنافی : ما اینجا هر کار بکنیم مثل شما خراب کاری که نمی کنیم . هنوز نیومده کارهای سوگیرانه انجام می دهید . به جای اینکه یه کمی صبر داشته باشید و منتظر بمونین شروع می کنین به جستجوی کتابدارانه و کشف کتابگذارانه .
کتابگذاراعظم : اصنافی عزیز باور کن تقصیر این یاشار و عمو کتابدار بود .
عمو کتابدار و یاشار ( با هم ) : عجب رویی داره ها !!! ، کی بود که اون خانومه رو دید ؟
اصنافی : اشکالی نداره ، حالا اجازه بدین تا براتون یه کمی صحبت کنم . شما فردا پرواز می کنید و هدف اینه که شما به تمام کرات منظومه شمسی و شاید هم فرا تر از منظومه برین و تحقیق کنید که آیا کتابخانه ای اونجا هست یا نه و گزارش کاملی برای ما بیارین که البته این گزارش شما مطمئنا در تمام محافل کتابداری جهان منعکس می شه و شما همتون مشهور می شین .
عمو کتابدار : البته ما همین الان هم مشهور هستیم .
یاشار : می دونین آقای سونگیر ، این خانم راهنمایی که اول اومد اصلا هیچی به ما نگفت واسه همین بود که خودمون راه افتادیم تا یه چیزایی بفهمیم .
اصنافی : من نگرانی شما رو درک می کنم . ببینین ، شاتل شما فوق مدرن است و تماما خودکار عمل می کنه ، در ضمن اونجا شما یک رباط کاملا هوشمند دارین که تمام آموزشهای لازم را در مسیر سفر و مواقع لازم به شما می ده پس نیازی به تعلیم شما در اینجا نیست . و اینم بگم که ناسا اصلا کتابخونه نداره و باز نبینم چند دقیقه دیگه از اتاقتون به هوای پیدا کردن کتابخونه ناسا اومدین بیرون ها . خوب دیگه من باید برم . امیدوارم که سفر خوبی داشته باشین . خیلی دوست داشتم که با شما بیام ولی خوب نمی شه چه کار می شه کرد ، ما از روی زمین و از طریق همون تلوزیون بزرگی که دیدید با شما در تماس خواهیم بود . حالا خوب بخوابید و برای فردا آماده بشین .
اون شب هیچ کدوم خوابمون نبرد ، کتابگذار اعظم که اصلا اصلا خوابش نبرد ، می دونین که برای چی ، نیاز به گفتن نیست .
صبح فردا هر چهارتامون قبراغ و سرزنده آماده شدیم برای شروع سفر ، چمدان هایمان را بستیم و به اتفاق اصنافی حرکت کردیم به طرف شاتل و با خودمان فکر می کردیم که چه ماجراهایی قراره برای ما اتفاق بیافته ؟!!! .
در قسمت بعد ماجراهای پرتاب شاتل و رسیدن به ماه را برایتان خواهم گفت .
خدانگهدار.
سلام
متوجه شدید که چی شد ؟!!!
بابا وبلاگ ما هم یک ساله شد دیگه . اینقدر سرگرم بودم که روز تولد یکسالگی زندگی مجازیم داشت فراموشم می شد ، هر چند برای تبریک گفتن یه خورده دیره ولی اشکالی نداره .
* یاشار جون ، یک سالگیت مبارک *
به همین مناسبت در چند روز آینده :
" به دنبال کتابداری در آن سوی مرزهای کهکشانی "
( قسمت سوم : ناسا شناسی!!! )
با تشکر فراوان
خدانگهدار.