تبليغاتX
آنتی کتابدار (طنز) - یاشار - طنز کتابداری - کتابدار - ketabdar - Antiketabdar

سلام

 

زمین و زمان چرخیدند و ابرها به هم خوردند و رشته ای به نام کتابدرای تـِلـِپ از اون بالاها افتاد روی زمین و ماجرا تازه آغاز شد ؛

یکی گفت : این یک رشته ی بر سر راه مانده است که نیاز به سرپرست دارد .

آن یکی گفت : این رشته توانایی مراقبت از خود را دارد .

بعضی ها گفتند : برویم و این رشته را به حال خود رها کنیم شاید زنده بماند و شاید هم بمیرد به ما مربوط نیست .

کسانی گفتند : نه ، ما آن را بزرگ خواهم کرد . ( اساتید )

و من گفتم : هر چه هست ، ما را که  تور کرد .

 

خدانگهدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت 11:21  توسط یاشار   | 

به نقل از خبرگزاری آنتی کتابدار

یکی از مراجعان کتابخانه در مشهد چندی پیش در اثر زیادخوانی دچار رودل ذهنی شد و تمام اطلاعاتی را که تا آن زمان در ذهنش هضم کرده بود را بالا آورد .

پزشکان علت این حادثه را مطالعه بیش از حد مراجعه کننده و بخصوص پریدن از یک موضوع به موضوع دیگر ( حله هوله خوانی ) و استفاده از اطلاعات تاریخ نشر گذشته اعلام کردند . در همین راستا وزارتخانه های مختلف دستوراتی را دادند که به این قضیه دخلی نداشت . متخصصان تغذیه هم برای پیشگیری از یک چنین حوادثی پیشنهاد کردند تا مراجعان هنگام امانت گرفتن کتاب از قبول کتابهای بـُنجـُل و تحریف شده ( ویرایش دوم و بعد از آن ) خودداری کرده و تنها از کتابخانه های دارای سیستم مخزن بسته به علت کمتر دستمالی شدن کتابها استفاده کنند . این متخصصان برای جلوگیری از مرض "خـَرخوانی" در مراجعه کنندگان استفاده از رژیم های خواندن و حتی برای ریشه کن کردن این بیماری خواستند تا تنها به خواندن کتابهای درسی بسنده شود و برای مبارزه با بیماری "اعتیاد به خواندن" ، به کارگیری مواد جایگزین از قبیل کتابهای گویا ، مدیا پلیر ، مواد صمعی و بصری را مفید دانستند . وزارت بهداشت نیز در این راستا تست تشخیص "کتاب دوستی" را قبل از ازدواج برای جلوگیری از به دنیا آمدن کودکان کتابخوان و کتاب دوست ضروری دانست .

 

 

و اما خبر دیگر همایش گرامیداشت آقای یغمایی و آقای جاویدی است که با چندی تاخیر به شکل تصویری و کوتاه از نظر شما می گذرد .

 

 

 

 

از دیگر جذابیت های این همایش موفقیت عکاس خبرگزاری آنتی کتابدار ( یاشار) در تهیه چند عکس از چهره کتابگذار اعظم به صورت نامحسوس بود که به خاطر این عمل ، او مفتخر به دریافت چندین جایزه ملی و بین المللی از جاهای مختلف گردید . با هم به این عکس ها که برای گرفتنشان عکاس ما جان خود را به خطر انداخته است دقت می کنیم :

          

عکس شرح : در این عکس که از فاصله دور گرفته شده کتابگذار اعظم ( کت مشکی ) در حال مطالعه می باشد که علاقه وافر او را به مطالعه نشان می دهد ( در حالی که همه به همایش توجه دارند و خوش می گذرانند ، کتابگذار اعظم در جستجوی اطلاعات نو برای مغزش است ) . این عکس در زمانی گرفته شده است که عکاس ( یاشار) از دور و با ترس و لرز از بین  انبوه جمعیت این عکس را شکار کرده  و احتمالا کتابگذار اعظم در حال خواندن نشریه وزین " اطلاع رسان " که توسط گروه کتابداری انجمن علمی دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه فردوسی به چاپ می رسد می باشد .

 

 

              

 عکس شرح : عکاس ( یاشار) در این عکس کمی با دل و جرئت تر شده و فاصله خود را با کتابگذار اعظم کمتر نموده است . در این عکس کتابگذار اعظم از مطالعه فارغ شده اند و در حال دید زدن افراد حاضر در همایش می باشند ( سوگیری نکنید ها!!! ) . فردی که نیمه سمت راست تصویر را پر کرده است ، شهرام جزایری است که قابل به گفتن است هنگام فرار ، کتابگذار اعظم را شناخت و فرار خود را قطع کرد و به حال و احوال پرسی و گرفتن امضاء یادگاری از کتابگذار اعظم پرداخت و سپس ادامه فرار خود را از سر گرفت .

 

           

عکس شرح : در عکس بالا عکاس ( یاشار) جان خویش را بر کف دست گرفت و دل به دریا زد و مستقیماً در مقابل چشمان کتابگذار اعظم حاضر شد و این عکس را تهیه کرد و مشاهده می کنید که کتابگذار اعظم با چهره ای مهربان و لبخندی زیرپوستی در حال بازرسی عکاس ( یاشار) می باشد ولی هنوز کاملا او را به خاطر نیاورده و به هویت وی پی نبرده است . نکته : اون مجله ای که دست کتابگذار اعظم می بینید همان نشریه " اطلاع رسان " می باشد .

 

            

عکس شرح : در عکس آخر که چند ثانیه بعد از عکس بالایی گرفته شده همان گونه که ملاحظه می کنید کتابگذار اعظم در حال جویدن لب خود است و معلوم می کند که کتابگذار اعظم عکاس ( یاشار) را شناخته و در ذهن خود در حال گفتن و تکرار کردن این جمله است : هاااااا   ای یاشار نبید؟!!! .

 

 

بنگاه خبری آنتی کتابدار

خبرنگار و عکاس ویژه خبری ، یاشار

 

خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/14ساعت 13:51  توسط یاشار   | 

به دنبال کتابداری در آن سوی مرزهای کهکشانی

( قسمت دوم : سفر به ایالت نیوجرسی  )

 

سلام و سرسخن  :

داستانی که در زیر آمده کاملا حقیقی بوده و نویسنده در زمان نگاشتن این اثر تحت تاثیر قرص های روانگردان و یا مواد افیونی نبوده است !!! ( فکرهای ناژور نکنین ، من که خودم اول داشتان گفتم که پاک پاک ام . )

وسط  سخن  :

نوشته ی زیر به هیچ عنوان اقتباس از آثار بزرگ ادبی همشـُن ( همچون ) بابا لنگ دراز ، اُلیور توییست ، بینوایان ، دونکیشوت ، جنگ و صلح و جنگ ستاره گان  نمی باشد و به صورت مستقل از تمامی آثار ادبی نوشته شده است . ( قابل به گفتن نیست ولی نویسنده ی این متن هیچ یک از کتاب های ادبی نامبرده شده در بالا را نخوانده بلکه حتی رؤیت هم نکرده است که واقعا جای بسی خوشحالی و قدردانی از اوست . ) ( یاشار : " من واقعا یک کتابدار نمونه می شم ". )

تـَه  سخن :

قبل از شروع به خواندن ، لطفاً یک سری به دستشویی هم بزنید تا در میانه مطالعه مجبور به ترک محل و یا تحمل احساسی همچون نـَشتی دادن نشوید و بتوانید تمام متن را در شرایط روانی مناسب و بدور از فشارهای ... بخوانید . ( با عرض پوزش از تمامی خوانندگان گرامی ولی خودتان حتما صحّه خواهید گذاشت و تایید خواهید کرد که این نکته ، نکته بسیار مهمی است و به هیچ وجه قابل چشم پوشی نمی باشد و چه بسیار نوشته هایی که به خاطر همین بی توجهی کوچک نصفه و نیمه رها شده اند و خواننده پس از رفتن به دستشویی و برگشتن دیگر داغی خواندن را از دست داده و عطش خواندن در او سرد شده و کلاً از خواندن منصرف گشته است . )

و حالا ادامه ماجرا :

 

گروه چهار نفره کتابداران خبره برای یافتن کتابخانه های کرات دیگر عازم سازمان ناسا شدند و مشکلات از همان زمان سوار شدن به هواپیما شروع شد .

عمو کتابدار : اَاَاَاَاَاَ  عجب شاتل قشنگیه ، پنجره ام داره .

کتابگذار اعظم و یاشار و عموناراحت الدوله « همه با هم » : عمو! ، اینکه هواپیما است ، شاتل کجا بود ؟!!!  ( فکمان از اطلاعات بالای عمو افتاد )

عمو کتابدار : اِاِاِاِاِاِ  می خواستم شما را تست بزنم وگرنه خودم می دونستم .

یاشار : آمریکاااااااا ، ما آمدیم . هورااااااااااا . آخ جوووووووون . ناز نفست !!!

کتابگذار اعظم : خوب بسه دیگه ، بریم سوار بشیم ، هواپیما می پره و ما جا می مونیم ها .

ناراحت الدوله : هواپیماش چنجر هم داره ؟

یاشار « در حالت تعجب » : عمو تو با این همه ریش دیگه چرا این حرف را می زنی ؟ از شما بعید بود !!!

ناراحت الدوله : بابا شما از خودمان هستید . هاه هاه هاه هاه ها .

بلند گوی سالن انتظار : پرواز 1453...1925863 به مقصد نیوجرسی آمریکا آماده پرواز است . از مسافرین محترم تقاضا می شود هر چه سریعتر به ورودی شماره ... « بلندگوی سالن به علت کهنگی و فرسودگی و ایرانی بودن و ذات تقلبی از کار افتاد »

یاشار : خوب حالا کجا بریم ؟

عمو کتابدار : از لای پنجره بریم !!!

ناراحت الدوله : الان از اطلاعات می پرسم .

پس از چند دقیقه –

ناراحت الدوله : بچه ها بیان اینجا ، از اینجا باید بریم .

همه با هم سوار هواپیما شدیم و هواپیما با یکسری حرکات عجیب و تکان های غریب که فکر کنم به خاطر چاله چوله های موجود در باند که در اثر حفاری شرکت آب و فاضلاب و عبور یک دوجین از کانالهای انتقال کودهای انسانی  به محل تصفیه خانه وعبور تونل قطار شهری از زیر باند بود به هوا برخواست .

یاشار : هی کتابگذار اعظم اینجا را ببین ، چرا بال این هواپیما اینقدر نامتعادل به نظر می رسه ، یه وقت مثل C130 نشه !!!

کتابگذار اعظم : انشاء الله که نمی شه .

یاشار : چی چی انشاءالله ، الآن بالش کنده می شه .

در این هنگام یاشار در حالی که ترسیده است و حس جان عزیزیش گل کرده از جای خودش نیم خیز می شود و مهماندار را صدا می زند و می گوید :

ببخشید خانم مهماندار ، چرا بال هواپیمای شما مثل چوب بستنی اینقدر شول و ول به نظر می رسه ؟

مهماندار : نگران نباشید ، هواپیمای ما مجهز به سیستم پرواز تک بال است .

یاشار : یعنی چی ؟ !!!

مهماندار : یعنی هواپیمای ما حتی اگر یک بالش هم کنده شود بازهم با یک بال دیگر می تواند پرواز کند .

یاشار و کتابگذار اعظم « در حال نگاه کردن به یکدیگر و تعجب بسیار » : ایول !!!!

مهماندار : شما نگران این موضوع نباشید این مسئله کاملا تحت کنترل است و جای نگرانی نیست ، میل دارید برای رفع خستگی یک لیوان قهوه برایتان بیاورم .

کتابدگذار اعظم : نه ، ممنون ، میل نداریم .

یاشار : چرا اتفاقا الان می چسبه ، بیار .

کتابگذار اعظم : نه ، نمی خوریم ، ممنون .

یاشار « در گوش کتابگذار اعظم » : بابا مـُفته ، بزار بیاره .

مهماندار : خوب اگر آقایون میل دارند می تونم براتون رمان جنایت و مکافاتِ داستایوفسکی را بیاورم تا سرگرم شوید .

یاشار « با تعجب » : مگر اینجا جنایت و مکافات هم دارید ؟!!!

مهماندار : ما در هواپیمایمان کتابخانه داریم .

در این لحظه چشم های من و کتابگذاراعظم افتاد روی زمین و خاکی شد و بعد مجبود شدیم بشوریمشان و در آخر هم یکی از چشم های من با چشم کتابگذار اعظم جا به جا شد و یکسری بدبختی دیگر که نقل نمی کنم و به ادامه ماجرا بپردازیم –

کتابگذار اعظم « در انتهای خوشحالی و تعجب » : می شه کتابخانه شما را ببینیم ؟

میهماندار : بله .

من ، کتابگذار اعظم ، عمو ناراحت الدوله و عمو کتابدار به سمت کتابخانه هواپیما حرکت کردیم .

یاشار : من اصلا فکر نمی کردم که همچنین هواپیمای فسقلی ای کتابخانه هم داشته باشه !!!

عمو کتابدار : بابا سرکاریه ! همش یه جعبه کتاب دارن و اسمش گذاشتن کتابخانه .

مهماندار ما را به نزدیکی دری برد و پس از زدن رمز ورود در باز شد و نور سفیدی از پشت آن فضا را پر کرد .

من ، کتابگذار اعظم ، ناراحت الدوله ، عمو کتابدار از شدت تعجب و دیدن اون همه کتاب شروع کردیم به صوت زدن ، بیچاره کتابگذار اعظم که از بس تعجب کرده بود به جای صوت معمولی ، صوت بلبلی می زد .

ناراحت الدوله : این کتابخانه شما چند جلد کتاب داره ؟

مهماندار : حدود 25 هزار جلد .

ناراحت الدوله : صــــــــــــــــــوت .

عمو کتابدار : من می رم داخل یه دوری بزنم .

مهماندار: نـــــــــــــــــــــه ، نرین .

عمو کتابدار سر جایش میخ کوب شد .

مهماندار: من هنوز رمز خنثی کردن سیستم امنیتی را نزدم . این کتابخانه به سیستم حفاظتی لیزری مجهز است که ورود هر نوع شیئ خارجی را تشخیص داده و به وسیله لیزر آن را نابود و پودرمی کند .

یاشار : عمو کتابدار ، برو تو ، برو تو ، یاالله برو تو .

عمو کتابدار « با ناراحتی » : خودت برو تو .

مهماندار رمز خنثی کردن را وارد کرد و همه با هم وارد شدیم .

ناراحت الدوله : کتابهای این کتابخانه در چه حوزه ای است ؟

مهماندار: بیشتر عمومی است و البته ادبیات از بقیه بیشتر است .

کتابگذار اعظم : شما سیستم امانت که ندارید ؟!!!

مهماندار: چرا داریم ، به مسافرینی که زیاد این مسیر را پرواز می کنند و شناخته شده اند کارت عضویت می دهیم .

یاشار : بعد چه جوری رفت و برگشت کتاب را پی گیری می کنید تا کتاب ها گم نشود به خصوص اینکه من روی کتاب ها لیبل و شماره و چیزی نمی بینم .

مهماندار: کتابهای کتابخانه ما مجهز به سیستم GPS هستند و از طریق ماهواره محل آنان با دقت سانتی متر مشخص می شه .

یاشار : کف کردم !!!

ناراحت الدوله : بابا اینا دیگه کی هستن ، ما عمری توی کتابدرای هستیم و این چیزا رو ندیدیم ، واعجبا ، آدم از کتابخانه های محل زندگیش ناراحت می شه .

بلند گوی هواپیما : مسافرین محترم ، خلبان صحبت می کند ، با توجه به اینکه به زمان فرود نزدیک می شویم از شما خواهش می شود برروی صندلی های خودتان نشسته و کمربند ایمنی را هم سفت و قـُرص ( محکم ) ببندید .

مهماندار : خوب به فرود نزدیک می شیم بهتره دیگه برگردیم .

یاشار : اگه اجازه بدین از این کتابخانه زیبا و فک انداز یک عکس بگیرم .

مهماندار : نه ، عکاسی ازاین محل ممنوعه .

عمو کتابدار : حالا یکی جایی رو نمی گیره !!!

مهماندار : نه ، خواهش می کنم اسرار نکنید .

نهایتاً بدون گرفتن عکس از آنجا برگشتیم و هواپیما فرود آمد ولی موقع فرود آمدن بالش کنده شد . بعدش هم دیگه خروج اضطراری و از این جور حرفا .

خدا را شکر به سلامتی به آمریکا رسیدیم .

در قسمت بعد شروع سفر فضایی رو براتون خواهم گفت .

 

خدانگهدار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 10:11  توسط یاشار   |