کتابداری ، لای جرز دیواری .
دو نفری جلوی درب ایستاده بودند و دائماً به هم تعارف می کردند ، آدمهای متشخصی به نظر می رسیدند ، هر دو تا کت و شلوار به تن داشتند و حتی یک از اونها کروات هم زده بود ، دائماً تعارف می کردند :
ــ آقا بفرمایید .
ــ خواهش می کنم ، شما بفرمایید .
ــ اصلاً امکان نداره ، اول شما .
ــ امکان نداره در حضور شما بی ادبی کنم .
ــ آقا این حرفا چیه که می زنید ، باور کنید ناراحت می شم ، بفرمایید .
ــ نه آقا ، کوچکتری گفتن ، بزرگتری گفتن ، اول شما بفرمایید .
ــ آقا من را کفن کنن بفرمایید ، خواهش می کنم .
ــ باور کنید راه نداره ، اول شما باید برین .
ــ استدعا می کنم ، خواهش می کنم بفرمایید .
نهایتاً مردی که به درب نزدیکتر بود و هیکل بزرگتری داشت وارد شد و درب را بست ، پشت درب با حروف بزرگ نوشته شده بود wc .
سلام
خیلی متشکر که آمدید .
به زودی ، اولین داستان کوتاهم در اینجا نقش خواهد بست . امیدوارم که با نظرات خود من را در بهتر شدن نوشته هایم یاری کنید .
با سپاس فرآوان ، خدانگهدار.