تبليغاتX
آنتی کتابدار (طنز) - یاشار - طنز کتابداری - کتابدار - ketabdar - Antiketabdar

 

" اینجانب سرباز وظیفه با کد فردیه ... "

سلام به همه دوستان

نمی دونم که این وبلاگ بعد از یک ماه هنوز هم بازدید کننده داره یا نه ولی این مرخصی چند روزه ای که بهمون دادن فرصتی شد تا بعد از یک ماه بتونم برای این وبلاگ درپیت مطلب بنویسم .

اینجا توی سربازی ( و بخصوص توی آموزشی ) اونقدر وقت اضافه نداری که بخوای راجع به مسائل خارج از سربازی فکر کنی حالا چه برسه که بخوای راجع بهش مطلب هم بنویسی وگرنه قصد داشتم درمورد تغییر اسم رشته که گویا در گروه بحث هم ایمیل های زیادی براش رد و بدل شده یه خزعبلاتی بنویسم ولی نشد یعنی اگه شما هم جای ما بودین که ساعت چهار صبح از خواب بیدارتون می کردن و تا ساعت ده شب راهتون می بردن و یا باهاتون تمرین رژه کار می کردن دیگه براتون رمقی نمی موند که بخواین راجع به چیز دیگه ای بجز خواب فکر کنین. ولی با همه اینا باید گفت سربازی دوران جالبیه ، بزرگترین حـُسنش اینه که خوب به آدم می فهمونه که چقدر نعمت های جور واجور دور و اطرافش بوده و قدرشون رو نمی دونسته ، که بزرگترین این نعمت ها ، نعمت " مادر" هستش. وقتی زیر تیغ آفتاب چند کیلومتر رو راه می ری و عرق از تمام بدنت سرازیر می شه و دیگه جون خندیدن و شوخی کردن با بچه ها رو نداری ، اون موقع است که کم کم همین سربازی بهت این فرصت رو می ده تا بری تو خودت و شروع کنی به فکر کردن راجع به خودت و کارهایی که تا حالا انجام دادی ، فکر کردن به اینکه چه فرصت هایی رو از دست دادی و دیگه نمی تونی بدستشون بیاری ، فکر کردن راجع به کل عالم هستی و نقطه بودن خودت توی این عالم. ( چه فلسفی حرف زدم ها )( خنده خنده خنده )

یه عکس هم از خودم در لباس سربازی می زارم بلکن این مدتی که نیستم هر روز نیگاش کنین و لذت ببرین. ( چشمک ، نیشخند )

 

قربان شما و خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 18:26  توسط یاشار   | 

 

" به سربازی می رویم"

 

وقتی بچه بودیم مادرمان همیشه می گفت: " پسرم ، درسته که روی کبریت نوشته " بی خطر" ولی بدون که خیلی هم خطرناکه و ممکنه خونه رو آتیش بدی". حالا حساب کنید که آن شعله ی مظلوم و معصوم بی نوا که تازه اَنگ " بی خطر" را نیز یدک می کشید چه خطرها که نداشت ، دیگر چه رسد به این وسیله که عالم و آدم علناً اعلام می کنن که خطرناک است و نامش را گذاشته اند " تفنگ".

خواهرمان می گوید ( البته خواهرمان این دم عیدی از بس از میهمانان پذیرایی کرده لحن صدایش کمی خشن تر از یک خواهر مهربان و دلسوز شده است ولی به هر حال می گوید ) : " ببین یاشار ، یا مثل بچه آدم می ری و برمی گردی ، یا ام مثل بچه آدم می ری و دیگه برنمی گردی ، شـَل و پـَل و نقص عضو برنگردی که خونه رات نمی دم ". ما هم صلاح کار در این دیدیم که بگوییم : " چشم " ، وگرنه ممکن بود قبل از رفتن به سربازی شـَل و پـَل شویم !!!

یکی از دامادهای خانواده ، محل آموزشی مان را کرمانشاه ، دو تن از افراد فامیل بیرجند ، یکی از بچه های محل شمال و چندی از دوستان در محل کار فعلی مان تهران پیش بینی کرده اند ولی آخرین نظریه را جواد خان عزیز ( یکی از دوستان بسیار نزدیکمان ) بر اساس یکسری شواهد و قرائن ، باغ رودِ نیشابور تخمین زده است!!!

اما از همه ی اینها که بگذریم می خواستیم دو کلمه حرف حساب بزنیم ( بعد از این همه حرفی که زدم ، تازه حالا می خوام دو کلوم حرف حساب بزنم !!! )

و اما حرف حساب :

با توجه به اینکه تفنگ وسیله ای خطرناک است و نارنجک پس از منفجر شدن چهل تکـّه می شود و مین را نمی شود دید مگر وقتی که پایت بالایش باشد و خمپاره موج انفجار ایجاد می کند و مسلسل و  آر- پی - جی ( R-P-G ) رحم سرشان نمی شود و از همه مهم تر اینکه آبجی ها موجوداتی بس خطرناک هستند !!! ، می خواستم بگویم که :

بگویم که :

بگویم که : " این ممکن است آخرین پست این وبلاگ باشد !!! ، اگر رفتیم و دیگر برنگشتیم حلالمان کنید."

 

16/1/1388

قربانتان ، یاشار

شاید برای همیشه و شاید هم برای چند صباحی ، خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 3:41  توسط یاشار   | 

 

" من و مورچه "

 

یه مورچه داره روی زمین راه می ره ، یاشار اون مورچه رو می بینه و هزاران هزار ( یک میلیون ) فکر می زنه به سرش. از اون هزاران هزار ( یک میلیون ) فکر ، هفتصد هزار تاش تو ژانر طنزه ، دویست و پنجاه هزار تاش تو ژانر وحشته ، سی هزار تاش جدیه و بقیه اش هم دِرام و عاطفی و غیره است. حالا حساب کنین یه مورچه مثل بچه ی آدم داره رو زمین راه می ره و من جهت گیری افکارم اینطوریه ، دیگه ترک دیوار که جای خودشو داره !!!.

حالا به نظر شما خود همین جمله ی بالایی که گفتم تو کدوم ژانره ؟

من خودم که می گم تو ژانر وحشته ، چون به نظرم این خیلی وحشتناکه که آدم از هر یک میلیون فکری که به سرش می زنه هفتصد هزار تاش طنز باشه !!! ( عجب پارادوکسی پروندم ، خودم هم نفهمیدم چی گفتم ، عجیب نیست که ناراحت الدوله یه مدت منو با عنوان "پارادوکس عجیب الخلقه" مورد خطاب قرار می داد ها !!! )

 

پی نوشت : متن این دفعه چه ربطی به کتابداری داشت رو نمی دونم ( و هزاران هزار فکر جدید در ارتباط با همین جمله ی پی نوشت !!! )

خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 4:40  توسط یاشار   | 

 

کتابداری پزشکی

ساعت 6 صبح روز 18/8/1387 اتومبیل مدل بالایی جلوی درب دانشگاه علوم پزشکی توقف می کند و مرد شیک پوش جوانی که پالتوی بلند مشکی به تن کرده است از آن پیاده می شود. آفتاب طلوع نکرده و هوا هنوز آنقدر سرد است که بخار حرف زدن را می شود دید. مرد جوان کمی کنار اتومبیل مکث می کند و بعد یقه ی پالتواش را به آرامی تا زیر گوش هایش بالا می کشد و به سمت درب ورودی دانشکده ی علوم پزشکی راه می افتد. بعد از ورود و در حالی که سرش پایین است و صورتش دیده نمی شود از نگهبان می پرسد : " همه اومدن؟ " و نگهبان جواب می دهد : " بله آقا ، طبقه بالا منتظر شما هستن تا جلسه رو شروع کنن" و مرد جوان به سمت محل جلسه حرکت می کند.

در محل جلسه چند نفر مرد میانسال که به نظر می رسد همه شان آدمهای تحصیل کرده ای باشند منتظر مرد جوان هستند و با وارد شدنش از جا بلند می شوند ولی مرد جوان به هیچ کدام توجهی نمی کند و کیف سامسونت کوچکی را روی میز می گذارد و باز می کند. برق پولهای داخل کیف چشم تمام مردها را به خود می گیرد و مرد جوان در حالی که هنوز صورتش رو به زمین است می گوید : " بیشتر از اون چیزیه که قرارمون بود" و یکی از دیگر مردها می گوید : " بله آقا ، حتماً همینطوره ، و خیالتون جمع باشه که ما هم روی قولمون هستیم و تا چند ماه دیگه رای به حذف رشته کتابداری پزشکی می دیم ، خیالتون جمع باشه ، فقط یه سوال ، شما کی هستین؟ "  و مرد جوان لبخند سنگینی می زند و جواب می دهد : " یاشار اسم مستعاره خوبیه ، مگه نه !!! " و از جلسه خارج می شود.

هنگامی که مرد جوان به نزدیک اتومبیل بر می گردد ، آفتاب تازه بالا آمده است ، مرد جوان می ایستد ، نگاهی به آسمان می اندازد و نفس عمیقی می کشد و با خودش می گوید : " حالا دیگه فقط یه شاخه اش ( کتابداری گرایش علوم انسانی ) بیشتر نمونده "

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 1:39  توسط یاشار   | 

 

نامردم اگه تمومش نکنم.

یه جوری مثل خوره افتاده به جونم. هم یه کابوسه و هم یه لذت. بعضی وقت ها که بهش فکر می کنم می بینم کار ساده ای هم نیست ( داغ می شم و عرق می کنم ) ولی باز به خودم می گم : "حتی اگه هک هم بشم باید انجامش بدم".

من بیدی نیستم که از این بادا بلرزم ( حداقل برای این دفعه !!! ).

اونقدر ذهنم رو مشغول کرده که ساعت دو و نیم نصفه شب بلند شدم و برای فرار از فکرش دارم چرت و پرت می نویسم!!!.

برای هر کی مهم نباشه برای خودم شده مثل یه عقده ، احساس می کنم که اگه نتونم انجامش بدم اصلا بدرد هیچ کاری نمی خورم ( باید خودم ، خودمو بزارم لای جرز دیوار ).

یا من این کارو انجام می دم ، یا می رم لباس زنانه می پوشم. بعدش برام مهم نیست. یعنی شاید بعدش مجبور بشم جعمش کنم ولی همین اولش برام شده یه عقده.

هک بشه ، کار نکنه ، سیزناش خراب کار کنن ، هر کاری بشه من باید بیارمش بالا و می آرمش بالا ، می گی نه !!! ، پشت سرم واستا و هی اسم منو صدا کن !!!

این همه زحمت نکشیدم که حالا از این مشکلاتش بترسم.

شب ها بعضی وقت ها مثل سگ عرق می کنم. وقتی به بعضی چیزاش فکر می کنم عرق می کنم. لعنتی این سربازی ام شده قوز بالای قوز ( دیکته اش درسته !!! ). موبایل ها هم چقدر گرونن.

من دیگه اعصاب ندارم. باتری هام خالیه. شاید بهتر باشه یه شب با بچه ها قرار بزاریم و بریم بیرون و یه شب رو فارغ از همه چیز و همه کس خوش بگذرونم تا شاید یه خورده آروم بشم و بتونم بهتر فکر کنم.

نمی دونم امنیتش خوب کار می کنه یا نه؟ ، بعضی وقت ها که مقاله های امنیت رو می خونم و به مدیران حرفه ای نگاه می کنم ترسم می گیره ، با خودم می گم اونا کجا و ما  کجا ، من حتما هک می شم ، ببین اینا چه امکاناتی دارن تا جلوی حمله ها رو بگیرن. ولی بعدش باز یه تلنگر به خودم می زنم که: بلاخره باید از یه جایی شروع کرد. همه که از اولش حرفه ای نبودن. آره باید شروع کرد حتی اگه خراب بشه. حتی اگه خراب بشه. حتی اگه خراب بشه.

یه قراری با بچه ها می زارم یه شب رو می ریم بیرون خوش می گذرونیم

دلم واسه دانشکده خیلی تنگ شده ، واسه همه بچه ها.

آروم تر شدم ، امیدوارم بتون بخوابم. صبح باید برم سر کار!!!

ممنون که گوش کردین.

خدانگهدار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 2:47  توسط یاشار   | 

 

سلام

ما هنوز زنده ایم فقط وقت نوشتن طنز ( و به قول خودمان درپیت ) را نداریم. یعنی سرمان کمی شلوغ شده ( یه وقت فکر نکنید زن گرفته ایم که سرمان شلوغ شده ، نه). داریم کارهایی برای آینده مان می کنیم که خودمان هم نمی دانیم عاقبتش چه می شود ؟ ، می گیرد و یا نمی گیرد ؟ ولی به هر حال بهتر دیدیم که تمام تخم مرغ های زندگیمان را در سبد کتابداری نگذاریم ( که با توجه به ویژگیهای این رشته و ویژگیهای خودمان و ویژگیهای مملکتمان بعید می دانیم از کتابداری چیزی عایدمان شود که البته باز هم سعی و تلاشمان را خواهیم کرد )

مخلص کلوم: اگه چند وقتی کم پیدا شده ایم ( و یا به قول خودمان ترکیده ایم!!!) به سبب جا به جا کردن همین چند تخم مرغ ناقابل بوده است. ماه آینده ۲۴ سال را تمام می کنیم و می رویم داخل ۲۵ ، دیدیم این عمر از ما گذشته و هنوز زن که نداریم ، کار هم که نداریم ، یه دوست دختر ( شما بخوانید دوست پسر !!! ، خنده خنده خنده ) درست و حسابی هم که نداریم و کمی بیشتر که فکر کردیم دیدیم با این وضع رژیم غذایی ای هم که ما داریم ( که همه اش داریم یا ساندویچ می خوریم یا آت و آشغل های بازاری ) و  با این فعالیت دو دهم ثانیه ای ورزش مان در طول سال به احتمال قریب به یقین بیشتر از ۴۰ سال عمر نخواهیم کرد و الان هم که نصفه اش گذشته پس به خودمان افتادیم که اگر آرزوی اول و سوم ( زن و اون یکی دیگه !!! ) بر آورده نمی شود حداقل شاید وسطی برآورده شود که البته خیلی ها به ما گفت اند: " تو کار و کاسبی راه بنداز اونای دیگه با کله خودشون می آن !!! " حالا ما هم حرفشان را به گوش گرفتیم  تا ببینیم خدا چه می خواهد.

یه مخلوص کلام دیگه!!! : برایمان دعا کنید که کارمان بگیرد ، ما هم برایتان دعا می کنیم که: " خدایا کاری کن که دعاهاشون بگیره !!! " خنده خنده خنده .

دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم ، آهان ، یه چیز دیگه ، با توجه به مطالبی که بالا نوشتم این وبلاگ ممکنه همچنان تا چند ماه آینده دچار رکود در نوشتن باشه. در ضمن اگه غلط املائی ، دستوری و یا غلط جمله بندی در نوشته ام وجود داره خودتون یه جوری از طرف من ماست مالیش کنین ، من خودم بعدا باهاتون حساب می کنم.

تا بعد خدانگهدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 16:0  توسط یاشار   | 

 

کتابداری مثل قهوه ی قجری می مونه اگه انتخاب کنین آخرش از اولش معلومه .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 16:22  توسط یاشار   | 

 

" فقط کتابداری داریم !!!"

 

با سلام به همه دوستان

می دونستین کریستف کلمب کارشناسی کتابداری داشته؟!!! ، نه!!! ، نمی دونستین!!!

بابا خیلی از اخبار عقبین.

در آخرین اسناد کشف شده معلوم شده که کریستف کلمب مدرک کارشناسی کتابداری داشته!!!. این اسناد شامل دفترچه خاطرات کریستف کلمب هستش که کریستف کلمب با دستخط خودش نوشته : " همون صبح که از بیهوشی در اومدم و متوجه شدم توی یه جزیره ناشناخته و دور افتاده و بدون آب و غذا گیر افتادم قبل از اینکه حتی آب دماغمو بالا بکشم سریع رفتم تو جزیره یه دوری زدم و ساختمان دانشگاه آزاد ( واحد جزیره دورافتاده ) رو پیدا کردم."

کریستف کلمب در چند خط بعدی همین صفحه از دفتر خاطراتش نوشته :

" هر چند همیشه دوست داشتم فیزیک بخونم ، ولی نشد ، چون وقتی به مسئول دانشگاه گفتم که می خوام توی رشته فیزیک ثبت نام کنم بهم خندید و گفت : " داداش این رشته ای که شما می خوای بخونی به چند تا آدم متخصص برای تدریس نیاز داره و توی این جزیره هم آدم پیدا نمی شه چه برسه به متخصصش ، نه داداش ما اینجا فقط کتابداری داریم ، اونم به این خاطر که به تخصص خاصی برای تدریس نیاز نداره ، یعنی اصولا کل رشته اش"

از اینجا به بعدش رو کریستف کلمب خط خطی کرده و خونده نمی شه ، معلوم نیست اون کارمنده چی گفته ولی احتمالا باید در مدح و ثنای کتابداری گفته باشه!!! ، دو خط پایین تر کریستف کلمب جمله تامل برانگیزی گفته ، گوش کنین :

" الان لحظه بسیار مهمی برای من است و من باید تصمیم بگیرم ، تصمیم بگیرم که سر کلاس بی محتوای ساختمان و تجهیزات بنشینم و کتابداری را ادامه دهم و یا قبل از آنکه دیر شود به سمت کشتی ای که بیرون لنگر انداخته بدوم ؟!!! "

شانزده صفحه بعد کریستف کلمب می نویسد :

" امروز هفت سال از آن روز می گذرد و هر روز که بر ساحل قدم می زنم داغ از دست دادن آن کشتی تازه می شود "

اون روزی که یه کشتی کریستف کلمب رو پیدا می کنه و ازش می پرسن که کیه ، جواب می ده : " من ، کریستف کلمب ، متخصص کتابداری و اطلاع رسانی " و گویا همه اهل کشتی بهش می خندن و می گن که کتابدرای که تخصص نمی خواد ، هر کدوم از ما چند سال استاد کتابداری بودیم ، رو همین حساب کریستف کلمب در آخرین خط دفتر خاطراتش می نویسه :

" منطقی فکر کنیم ، اگر بروم کشورم و بگویم بیش از ده سال در یک جزیره دور افتاده تک و تنها زندگی کرده ام احتمالا همه برایم ابراز احساسات می کنند و نامم را در کتابها می نویسند ولی اگر بروم و بگویم در این ده سال و در آن جزیره دور افتاده کتابداری خوانده ام احتمالا همه از خنده روده بـُر می شوند و می گویند : رشته ای دیگه نبود بخونی ؟!!! ، پس به همین دلیل من تمام هویت کتابداریم و حتی این دفترچه را در ساحل همین جزیره دور افتاده باقی می گذارم و می روم."

و به خاطر همین تصمیم آخر کریستف کلمب هستش که ما امروز کریستف کلمب رو مردی بزرگ می شناسیم که با رنج و سختی سالها توی یک جزیره دور افتاده زندگی کرده و اصلا هم بهش نمی خندیم که " اینم عجب آدم بیکاری بوده که توی اون بیکاری و تنهایی کتابداری خونده !!! "

آها ، اینم فراموش نکنم ، کسی که دفتر خاطرات کریستف کلمب رو پیدا کرد اول به دوستش نشون داد و دوستش هم بدون توجه به اینکه دفتر خاطرات مال کیه بهش گفت : " همه دفتر خاطرات دکتر ، مهندس پیدا می کنن ، تو دفتر خاطرات ... "

 

خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/16ساعت 1:32  توسط یاشار   | 

 

" تیکـّه پرون "

 

1 – بچه ها خبر آوردن که دکتر رحمت الله. ف گفته : " ای الهی تیکه تیکه بری کتابداری که دیگه از دستت خسته رفتـُم ".

2 – بچه ها خبر آوردن که همون دکتر بالایی دست زنش مهری . پ رو گرفته و دوباره گفته : " مو با زنـُم تیکه عصبی گرفتم از دستتان".

3 – بچه ها خبر آوردن که بعد ازرفتن رحمت الله . ف ، دکتر حسین . د بر صندلیش تیــــــکیه زده و قصد تیـــــــــکون خوردن هم نداره.

4 – بچه ها خبر آوردن که ورودی های جدید عجب تیکه هایی توشونه !!!

5 – بچه ها خبر آوردن که یه تیکه پاشو بیا دانشگاه جلسه معارفشونه ، همشون هستن. ( شنیدن کی بود مانند دیدن !!! )

6 – بچه ها خبر آوردن که جواد . ی تو یکی از کلاساش گفته : " هر علمی رو نگاه کنین تیکه ای از ما محسوب می شه ، پس ما همه ی علمیم !!! ".

 

ته نوشت : از این متنمان زیاد خوشمان نیامد ولی چون تمام متن هایمان برای خودمان حکم همان بچه سوسک ساق و سـُم طلا در چشم مادرش را دارد ، این بود که منتشرش کردیم.

خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/15ساعت 16:10  توسط یاشار   | 

 

" چطوریم با مدرکمان ؟ "

 

چند وقت پیش یکی از دوستان از ما پرسید : " چطورید با مدرکتان آقا یاشار؟!!! "

در جواب این دوست و به خاطر اینکه ناجواب داده از دنیا نرویم عارض شوم که مدرکمان را چندی بود قرض داده بودیم به اصغر آقا سبزی فروش و او هم بندش کرده بود در مسیر اتوموبیل ها و رویش درشت نوشته بود " پیاز سه کیلو 1000 " ، به درد ما که نمی خورد ، گفتیم شاید به درد او بخورد. تازگی ها هم خبر آورده اند که بچه های محل با اصغر آقا لج کرده اند و شبانه شیشه های مغازه اش را آورده اند پایین و در این گیر و دار گویا مدرک ما هم کمی تا نیمه جـِر خورده و از همین رو دیروز اصغر آقا مدرکمان را برایمان پس آورد و خیلی هم به جهت این مدت که قرضش داده بودیم تشکر کرد. حالا هم چند روزی است مامانمان می گوید نمکی ها کاغذ باطله ها را تا کیلویی 50 تومان می خرند ، حساب کرده ایم اگر بدهیمش به نمکی و جوجه بگیریم ، هم جوجه فردا بزرگ می شود و چند وعده غذا و هم مدرکمان را می برند کارخانه بازیافت و کارتون می کنند و بلا استفاده نمی ماند ، مامانمان می گوید : " نه ، مدرک تو ، کاغذش مرغوب است ، می برند مداد بازیافتی درست می کنند " ، خوب چه بهتر ، مدرکمان می شود مداد و می رود دست یک بچه تا با آن درس و مشق کند و صوابش هم می ماند برای ما ، البته امیدواریم آن مداد نرود دست بچه ای که با آن تست کنکور بزند و برود دانشگاه و مدرک بگیرد و بدهد به نمکی و یکی دیگر برود دانشگاه و...  که آنوقت سود اصلی را نمکی ها می برند و ضرر بزرگ را جوجه ها !!!.

البته شاید هم مدرکمان را قاب کردیم و گذاشتیم لب کوزه بلکن اَزش آبی خارج شد ( که بعید می دانیم بخار همین را هم داشته باشد ) و در این وانفسای کمبود آب مشکل بی آبی را هم حل کردیم. اصلاً شاید شانسمان زد و سازمانی ، ارگانی و یا نهادی پیدا شد و یکی از شرایط استخدامش به غیر از پول و پارتی و پررویی ، داشتن مدرک بود ، خدا را چه دیدید شاید پیدا شد !!! ، حالا بگذریم ، ولش کنید ، فعلا بگذارید حواسمان را جمع کنیم و این حاشیه های سوخته ی مدرکمان را که از درگیری دیشب برجای مانده قیچی کنیم تا بعد ، اوه اوه اوه ، اسممان هم که تا نیمه سوخته !!! ، حالا چه کنیم ؟!!! ، اسممان را خط بزنیم و بالاتر بنویسیم هم که خط خورده می شود و فاقد اعتبار !!! ( خاراندن سر )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت 2:29  توسط یاشار   | 

 

" سنجش سطح سواد بیسوادان !!! "

 

هفته پیش رفته بودم دانشکده تا توی جلسه دفاعیه پایان نامه یکی از دانشجوهای دکترا شرکت کنم. جلسه دفاعیه دکتر " هیچی حالیشون نیاست " !!!.

دکتر " هیچی حالیشون نیاست " از اون آدماییه که از سر یک کیلومتری معلومه که هیچی حالیش نیست ولی جالبه که توی رشته ما تا سطح دکترا اومده بالا !!! ( می گن تو این رشته استعداد داره ولی شاید هم رشتمون خیلی ... ) . عنوان پایان نامه دکتر هم " سنجش سطح سواد بیسوادان" بود که با توجه به صحبتها و تعریف هایی که بقیه ی بچه های دکترا از این موضوع می کردن گویا یکی از پرمحتوا ترین و توپ ترین و معرکه ترین موضوعات پایان نامه ای است که می شه انتخاب کرد !!! و کلی به دکتر " هیچی حالیشون نیاست " غبطه می خوردن که خوش به حالش عجب موضوع باحالی انتخاب کرده !!!.

دکتر قبل از اینکه شروع به صحبت کنه یکسری برگه A4 ( که مثلا خلاصه پایان نامه اش بود ولی بیشتر زندگینامه اش رو توش شرح داده بود!!! ) داد به یکی از بچه های ردیف جلو تا بین همه پخش کنه ، صدای جا به جا شدن صندلی ها برای رد شدن این یک نفر و پخش کردن برگه ها کل فضای جلسه رو تا یک ربع پر کرد و بعدشم که اون بیچاره به خاطر این لطفی که به دکتر " هیچی حالیشون نیاست " کرده بود صندلیشو از دست داد تا یادش بمونه که دیگه از این لطف ها نکنه و مجبور شد تا آخر جلسه برپا بایسته.

دکتر شروع به صحبت کرد و از موضوعش گفت و اینکه 3 سال طول کشیده تا بلاخره تونسته یه جوری به جواب معنی داری برای این تحقیق برسه!!! و اینکه 3 سال از نون شبش زده و تمام وقتش رو گذاشته تا سطح سواد بیسوادان رو بفهمه!!!.

دکتر خودش چندین بار بر این حرفش تاکید کرد که : پیدا کردن سطح سواد بیسوادان !!! کار سختی است که تنها از دست تحصیل کردگان رشته های معدودی بر می آید!!! و هر رشته هر رشته ای عرضه ی انجام چنین تحقیقاتی نداره و یه جورایی اونو با هوا کردن آپولو همسنگ دونست.

دکتر این را هم گفت که ما با دانستن سطح سواد بیسوادان می توانیم بیسوادان را از سطح سوادشان آگاه کنیم و بر سطح سوادشان بیافزاییم !!!.

دکتر یک ساعتی صحبت کرد و بعد هم همه بیرون رفتیم تا رأی نهایی گرفته بشه ، توی این فرصت من از دکتر پرسیدم : دکتر از چه روشی برای سنجش سطح سواد بیسوادان استفاده کردین؟ ، دکتر هم یه نگاه به من انداخت و یقه ی لباسش رو درست کرد و گفت : از روش پیترسـُن !!!. گفتم : منظورتون همون پیرسـُن هستش دیگه؟!!! ، جواب منو نداد و رفت با دوستای دکتراش صحبت کردن!!!

جلسه که دوباره شروع شد همه منتظر بودن تا ببینن دکتر " هیچی حالیشون نیاست " با چه نمره ای قبول می شه ( اضافه کنم که هیچ کس به افتادن ایشون فکر نمی کرد چون اصولاً در نظام آموزشی ما مهم قبول شدنه و همین قدر که قبول شدی دیگه خود به خود با یه معدلی فارغ التحصیل می شی ) ، همه منتظر بودن تا بلاخره نوبت به قرائت حکم فارغ التحصیلی دکتر رسید و در کمال صحت عقل و سلامت جسم و با همین دو گوشم شنیدم که سخنگو نمره ایشون رو برای پایان نامه شان با عنوان " سنجش سطح سواد بیسوادان!!! " ۹۹/۱۹ اعلام کرد !!! و در آن لحظه بود که فهمیدم بجز دکتر " هیچی حالیشون نیاست " دکترهای دیگه ای هم هستند که واقعاً هیچی حالیشون نیاست!!!.

دکتر شروع کرد به گرفتن عکس یادگاری و جواب تبریک ها رو دادن و ما شروع کردیم به پیدا کردن ارتباط بین ۹۹/۱۹ و پایان نامه دکتر ، دکتر هی عکس می گرفت ، ما  هی زور می زدیم ، دکتر هی عکس می گرفت ، ما  هی تفکرمان را عمیق تر می کردیم ، دکتر هی عکس می گرفت ، ما  هی به خودمان و رشته مان و آموزه هایمان در این رشته و دکترهای این رشته بیشتر شک می کردیم ، دکتر هی عکس می گرفت ، ما  هی ...

دکتر آنقدر شاد بود که با همه عکس یادگاری می گرفت ، با من هم گرفت ، وقتی کنارم ایستاد تا عکس بگیره ازش پرسیدم : دکتر حالا چرا ۹۹/۱۹ ؟ خوب رُندش می کردن ۲۰ دیگه. برگشت بهم گفت : اگه بخوای بگی " بیست " بیشتر طول می کشه یا بخوای بگی " نونزده ممیز نود و نه "؟ ، گفتم : خوب نونزده و نود و نه بیشتر طول می کشه. گفت : پس اون بهتره چون فردا نگاه نمی کنن معدلت چنده ، نگاه می کنن که گفتنش چقدر طول می کشه !!!. با تعجب گفتم : عجب!!!.

عکس یادگاریم با دکتر اصلا خوب نیافتاد چون در حال گفتن " عجب " بودم که عکاس عکس گرفت. ولی اشکال نداره حداقلش اینه که هر وقت به این عکس نگاه می کنم یاد حرف پرمحتوای دکتر راجع به طول تلفظ معدل می افتم.

 

خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:38  توسط یاشار   | 

 

" به افتخار شاداماد کف نامرتب !!! "

 

مثل خیلی ها تاریخ مصرف مجردیش تموم شد ، پیچیدنش تو لباس دامادی !!! ، محمد زره ساز رو می گم ، همون دوست عزیز ، رفیق شفیق و آشنای همیشگی در وبلاگ " طنز کتابداری " که خیلی ها به اسم کتابگذاراعظم می شناسنش ، همونی که پریشب به تاریخ 15 / 5 / 87 دامـــــــاد شد ( یعنی در اصل نابود شد  ) و به همه توی یکی از قشنگترین تالارهای شهر شام داد تا دیگه چیزی واسه گیردادن ما به مراسمش باقی نمونه.

 

عکس هایی از مراسم دامادی محمد زره ساز ( کتابگذاراعظم ) :

( کتابگذاراعظم در لباس دامادی )

 

(محمد به چی فکر می کنی؟ چی؟!!! منو زن بدی!!! حالا دیگه نوبت منه!!!

 بیشین بابا ، ما هیچ وقت از این تصمیمات خانمان برانداز نمی گیریم )

 

( محمد ، دوستان و همکاران ، شب دامادی ، عکس یادگاری )

 

( آخرین خنده های مجردی !!! )

 

( کی گفته مشهدی ها خسیسن و تو جشناشون شام نمی دن ؟ ،

شام می دن ، خوبشم می دن تا بترکه چشم حسود ، بترکه

پـَلق پـَلق ، آخ مامان چشمام !!! )

 

( ماشین عروسشون ، غیب گفتم !!! )

 

یواشکی ها :

1 -  محمد جان خیلی خیلی مبارکه

2 – داماد چرا می خندی؟  فردا تو صف  پنیر و گوشت و شیر و لوبیا و قندی

3 - به جز من و چندتا از دوستاش و همکاراش ، احدی فارسی حرف نمی زد !!! ( حی این محمد می گفت من عربم ، ما باور نمی کردیم ، حی می گفت ، ما باور نمی کردیم )

4 - تالارشون خیلی قشنگ بود ، از بقیه تالارهایی که تا امروز رفته بودم خیلی قشنگتر بود. ( به کسی که پسند کرده بود باید دست مریزاد گفت )

5 – داماد نرقصید ، درنتیجه ما هم نرقصیدیم ، در نتیجه قـِر تو کمرمون خشک شد ، درنتیجه از این لحاظ بهمون خوش نگذشت.

6 – دوست داشتیم عروس کشون هم می رفتیم ولی چون ماشین نداشتیم نشد. ( انشاالله محمد جان دفعه بعدی عروس کشونت هم می آم !!! )

 

این یکی هم واقعا دوستانه :

* محمد جان ، از صمیم قلب برای تو و همسرت ، دنیا را شاد شاد و شادی را دنیا دنیا آرزومندم * ( دوستارت ، یاشار )

 

پاورقی :

یه وقت فکر نکنین دارم فرار می کنم ها ٬ نه ٬ ولی قصد کردم از امروز تا یک هفته اینترنت نیام ٬ آخه احساس می کنم دارم معتاد اینترنت می شم واسه همین می خوام یک هفته روزه اینترنت بگیرم.

 

پس تا هفته ی دیگه ٬ خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 2:50  توسط یاشار   | 

 

" کارآفرین"

 

با این انفجار جمعیت توی دنیا ، باید منتظر پدیده جدیدی به نام " انفجار مرگ و میر" هم باشیم ( بلاخره که این آدمای متولد شده می میرن که ، نمی میرن؟ ) بعدش چه اتفاقی می افته؟ خوب معلومه دیگه ، قبرستون ها  پـُر می شه از آدمایی که اومدن میـّت خاک کنن یا به میـّتشون سر بزنن!!! و یا واسه میـّتشون خرما خیرات کنن و یا به هر دلیل اومدن قبرستون تا واسه میـّتشون یه غلطی بکنن دیگه!!! ، درکل یعنی قبرستون ها شلوغ می شه. بعد که قبرستون ها شلوغ شد چی می شه؟ خوب ممکنه آدما قبرها رو اشتباه بگیرن ، این یکی واسه میـّت اون یکی فاتحه بخونه ، اون یکی واسه میـّت این یکی ، بعدش ممکنه آدما شاکی بشن که من راضی نیستم واسه میـّت تو فاتحه خوندم ، فاتحه ام حرومش بشه ، از گلوش پایین نره ، کوفتش بشه ، بین آدما دعوا می شه ، وَل وَشو می شه ، اصلا ممکنه یکی بزنه به سرش واسه پس گرفتن فاتحه اش میـّت رو از جاش بکشه بیرون ، اینجوری بشه میـّت رو میـّت بند نمی شه ، خیلی بد می شه. ولی اگه از همون اول که آدما وارد قبرستون می شن تا میـّتشون رو خاک کنن یه شماره ISMN ( شماره استاندارد بین المللی میـّت ) به میـّت بـِدَن ، میـّت رو از لحاظ رده بندی درست فهرست کنن و شماره ردیف قبرش رو اضافه کنن به حرف اول فامیلش و بچسبونن ته شماره سه رقمی بلوکش ،  و اگه توی اون بلوک یه چند تا میـّت دیگه با فامیل مشابه بود یه 2ن ، 3ن هم بزنن تنگش دیگه از این اتفاق ها نمی افته و هرکس بدون اشتباه راست می ره سر قبر میـّت خودش و دیگه قلبش تالاپ تولوپ نمی زنه که نکنه این میـّت من نباشه و من الکی یکی دو ساعت براش فاتحه بخونم!!!

همه این کارها رو هم فقط و فقط یک نفر می تونه انجام بده ، فقط یک نفر.

به امید روزی که قدر اون یک نفر دونسته بشه و مسئولین قبرستون ها هم قبل از اینکه دیر بشه و انفجار مرگ و میر از راه برسه از اون یک نفر توی قبرستون ها استفاده کنن.

 

تا بعد ، خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 3:48  توسط یاشار   |